اشكالات نظريهء صاحب منتهى الاصول رحمه الله
اگرچه كلام ايشان داراى نكات جالبى است ولى اشكالاتى برآن وارد است : اشكال اوّل : مسألهء وضع چيزى است كه تا حدودى مورد ابتلاى خود ما نيز مىباشد و ما نيز - در محدودهء خاصى - از جملهء واضعين مىباشيم . مثلًا نامگذارى فرزند شعبهاى از وضع است و بديهى است كسى كه نامى براى فرزند خود قرار مىدهد هدفش اين است كه لفظى را دالّ بر فرزند و حاكى از او قرار دهد ، و چيزى به عنوان هو هويت براى او مطرح نيست . و همچنين است كسى كه وسيلهاى اختراع مىكند و نامى براى آن قرار مىدهد . و اصولًا ايجاد هو هويت و اتّحاد بين لفظ و معنا حتّى نزد اهل علم هم مطرح نيست چه رسد به كسى كه از اينگونه اصطلاحات هيچ اطلاعى ندارد . ممكن است به ذهن كسى بيايد كه مسألهء وضع در كليات غير از نامگذارى در جزئيات - كه مورد ابتلاى ماست - مىباشد . مىگوييم : وجدان حكم مىكند كه در ماهيت وضع ، تفاوتى بين نامگذارى فرزند از طرف پدر و وضعِ لفظ « انسان » براى ماهيت « حيوان ناطق » وجود ندارد . تنها تفاوتى كه بين اين دو وجود دارد اين است كه در جزئيات ، وضع خاص و موضوع له خاص و در كليات ، وضع عام و موضوع له عام است . بنابراين مهمترين اشكال نظريهء فوق اين است كه اين نظريه خلاف وجدان است . اشكال دوّم ( اشكال بر دليل اوّل ) : اصل اين سخن كه « مخاطب در مقام استماع ، القاء لفظ را القاء معنا دانسته و با القاء لفظ تصوّر مىكند كه معانى بدون واسطهء الفاظ به
ذهن او القاء مىشود » كلام مورد قبولى است ولى علت و ريشهء اين مسئله ، وجود اتّحاد و هو هويت بين لفظ و معنا نيست بلكه اين مسئله به اين جهت است كه الفاظ به عنوان آلت براى رسيدن به معنا هستند و با توجّه به اينكه آنچه در مقام تفهيم و تفهّم ، مقصود بالأصاله است معانى مىباشد بههمينجهت ، مخاطب بعد از شنيدن لفظ ، بهطور مستقيم متوجّه معنا شده و توجّهى به لفظ ندارد .