فرمود كه
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ
و خود از اين كل مستثنى نيست چه هر اثر نمودار دارائى مؤثر خودست بنابراين كلمات وجودى را نهايت نبود و اين عالم كه اثر و فعل مبدأ غير متناهى است بر شاكلت و مثال علت خود بىحد و بىپايان است .
قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً
( كهف 110 )
وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
( لقمان 28 ) .
وانگهى چنان كه شيخ در ثانى سابعه الهيات شفاء ( ص 203 و 204 ج 2 ط 1 ) از افلاطون نقل كرده است كه انحصار البعد فى حد محدود و شكل مقدر ليس الا لانفعال عرض له من خارج لا لنفس طبيعته زيرا كه شىء نفاد خود را اقتضا نمىنمايد پس بعد بحسب ذات و خلقت خود محدوديت و تناهى نپذيرد بلكه از جهت عرض و امر خارج است يعنى از بابت قوه كه خارج از طبيعت اوست و حال اينكه در اينجا فاعل و مؤثر نفادى نيست كه قوهء وى بپذيرد و حال اين كه بعد او بعد مجرد است و منفرد از ماده است و بدين حقيقت در فصل سيزدهم نمط اول اشارات و شرح خواجه بر آن تصريح شده است و جمعى از محققين از جمله محقق طوسى و صاحب اسفار در مكان بعد مجرد گويند و اين امر بسيط مجرد موجود اگر منتهى شده و نفاد پذيرد مركب از وجدان خود و فقدان ماوراى خود نخواهد بود فتدبر . و با قطع نظر از اين مسائل براهين تناهى ابعاد فى نفسها ناتماماند .
خواهى گفت كه كلمات وجوديه و آثار و افعال الهى منحصر به عالم شهادت مطلقه نيست كه اگر عالم جسمانى را متناهى دانستهايم فعل حق سبحانه را محدود كردهايم و از مشاكلت بين علت و معلول و حكم محكم كل يعمل على شاكلته