تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
يقين دارم فورا برخورديد به اين كه صورة الصور چيست ؟ افلاطون غالبا از آن تعبير به خير مطلق مىكند كه مطلوب كلّ است و غايت وجود است و غايت علم است . در تمثيل ، در مغاره ، سايه‌ها را از پرتو آتش حادث يافتيم . پس از آن چون از مغاره بيرون آمديم ، عالم محسوسات را به پرتو آفتاب ديديم ، امّا اگر به حقيقت برسيم خير مطلق را هم خورشيد عالم معقولات مىيابيم . پس بالأخره وجود و علم و حقيقت و كمال و جمال همه منتهى به خير مىشود و فلسفه حقيقى عشق‌ورزى به جمال اوست : « بازگو از نجد و از ياران نجد » آمديم بر سر عشق و باز ياد از مولانا كرديم كه مىفرمايد :
چون سخن در وصف اين حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد هر چه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل گردم از آن
به عقيده افلاطون ، حكيم واقعى عاشق است ، عاشق جمال حق است ، آرزومند وصال خير مطلق است . عقل تا ساكن است ، جاهل است . چون آتش عشق در او افتاد و به پرواز آمد ، به قول شيخ سعدى طيران آدميّت ديده مىشود . در جايى از قول سقراط مىگويد : تنها علمى كه من دارم علم عشق است ، و گمان دارم افلاطون اين سخن را بالاترين مدحى دانسته است كه از سقراط كرده است ، و من از ديدن اين عبارت دانستم چرا سقراط آثار كتبى ندارد از آن است به قول خواجه كه علم عشق در دفتر نباشد . آثار قلمى افلاطون هم همه حكايت زيبايى و حديث عشق است . . . » . بيان : آن كه مرحوم فروغى گفته است : « مسئله كون و فساد را افلاطون اين قسم حل مىكند . . . » ، مادّه بدون صورت صورتى ندارد ، و طبيعت اگر حافظ و جامع نداشته باشد ، پراكنده خواهد بود و پراكنده را زيبايى نيست ؛ زيبايى هر چيز در وحدت و تشكّل و ايتلاف آن است . دار هستى كه اين همه زيباست ، بر اثر وحدت صنع آن است ؛ و جامع و حافظ مادّه و مصوّر و مؤلّف آن موجود ماوراى آن است و اصل زيبايى از آن اوست . و همچنين ديگر صفات كماليه ظهور سلطان و بروز حقيقت آنها ، در وحدت است . و هر چه وحدت شديدتر و شىء وحيدتر بوده باشد ، آن وجود شديدتر و قوىتر است و آثار آن نيز بيشتر . از كلام فيثاقورس حكيم است :