تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
مردمانى گذر مىكنند و آلات و ادوات و پيكرهاى انسان و جانوران از سنگ و چوب به اشكال مختلف در دست دارند . بعضى سخن مىگويند و بعضى خاموش‌اند ، و آن اشياء از بالاى ديوار برآمده است . در آنجا آن زنجيريان بر بدنهء از مغاره كه پيش روى ايشان است ، سايه‌هايى از آن اشياء مىبينند به واسطهء پرتوى كه آتش افروخته بر آن بدنه انداخته است ؛ و چون از آغاز زندگى چيز ديگرى نديده‌اند ، آن سايه‌ها را حقيقت اشياء مىپندارند و هر گاه گذركنندگان پشت ديوار سخن بگويند و آوازشان به زنجيريان برسد ، آوازها را سخنان آن سايه‌ها مىانگارند . پس اگر يكى از زنجيريان را كسى رها كند و مجبور نمايد كه برخاسته ، راه برود و سر را بچرخاند و چشم را به روشنايى بگشايد ، البتّه آزار مىكشد و چشمش خيره و رنجور مىشود . و چون به او بگويند آنچه پيش از اين مىديدى ، حقيقت نداشت و اكنون به حقيقت نزديك شدى ، البتّه باور نمىكند ؛ چه اگر بخواهد اين عالم فوقانى و روشن را ببيند و چيزها را به درستى تميز دهد ، بايد مدّتى مشق كند و چشمان خود را به روشنايى مأنوس سازد و كم‌كم دريابد كه روشنايى به راستى از خورشيد است و موجودات حقيقى آنها است كه از پرتو آفتاب مىبينند . آن گاه برمىخورد به اين كه هنگامى كه در زنجير بود ، احوال او و هم زنجيريانش چه اندازه حقير و مسكين بوده ، و آمال و آرزوهايى كه در دل مىپرورانيدند و با نهايت ولع دنبال مىكردند و بر سر آن با يكديگر جنگ و كشمكش مىنمودند ، چه قدر دون و پست بوده . و اگر دوباره به مغاره برگردد ، به واسطه انسى كه به روشنايى گرفته ، در آن تاريكى ديگر چشمش به درستى نمىبيند و حركاتش به نظر زنجيريان بىقاعده مىآيد ، به او مىخندند ، و گمان مىبرند چشمش معيوب شده و عقلش مختل گرديده است . اين تمثيل در تاريخ فلسفه معروف است ؛ هر چند حكماى ما ذكرى از آن نمىكنند ؛ و همين فقره يكى از دلايل است بر اين كه مستقيما از آثار افلاطون خبرى نداشته‌اند . در هر حال اين داستان به قول مولانا : « در حقيقت نقد حال ما است آن . . . » ؛ يعنى تمثيلى است كه افلاطون براى دنيا و احوال اهل دنيا آورده است . محسوسات ما نظير سايه‌هايى است كه آن زنجيريان بر بدنهء مغاره مىبينند ، و