إن شرف كل موجود بغلبة الوحدة و كلّ ما هو أبعد من الكثرة فهو أشرف و أكمل .
آن كه گفته است : « گمان مىبرند چشمش معيوب شده و عقلش مختلّ گرديده است » . در باب ذمّ دنيا و اعراض از آن كتاب كفر و ايمان كافى ( ج 2 ، ص 104 تا 110 ، به تصحيح و اعراب اين كمترين حسن حسنزاده آملى ) بيست و پنج روايت آمده است كه چند روايت آن در اين موضوع است ؛ از آن جمله در روايت دهم عبد اللّه بن قاسم مىگويد : از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه فرمود : چون مؤمن از دنيا بر كنار شد ، بلند مرتبه مىگردد و حلاوت حبّ اللّه را مىيابد ، و در نزد اهل دنيا چنان است كه گويى تباهى به خرد او راه يافته است و همانا كه حلاوت حبّ اللّه در آن قوم راه يافته است كه با غير او اشتغال نيافتهاند .
اصل روايت :
قال و سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول : إذا تخلّى المؤمن من الدنيا سمى و وجد حلاوة حب اللّه ، و كان عند اهل الدنيا كأنه خولط ، و انّما خالط القوم حلاوة حبّ اللّه فلم يشتغلوا بغيره .
و در خطبه يكصد و نود و يك نهج البلاغه آمده است كه حضرت وصّى امام المتّقين امير المؤمنين على عليه السّلام به همّام در وصف متّقين فرمود :
ينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضى و ما بالقوم من مرض ، و يقول قد خولطوا و قد خالطهم أمر عظيم .
يعنى ناظر به متّقيان گمان مىبرد كه بيمارند و حال اين كه بيمار نيستند ، و مىگويد كه اختلال به عقلشان روى آورد و همانا كه امرى عظيم بديشان روى آورد .
و آن كه گفته است : « به قول مولانا در حقيقت نقد حال ماست آن » ، مراد از مولانا ، ملّاى رومى است . در اول مثنوى معنوى در عاشق شدن پادشاه به كنيز گويد :
بشنويد اى دوستان اين داستان * خود حقيقت نقد حال ماست آن
نقد حال خويش را گر پىبريم * هم ز دنيا هم ز عقبى برخوريم
و آن كه گفته است : « تمثيلى است كه افلاطون براى دنيا و احوال اهل دنيا آورده است . . . » ، در باب برزويه طبيب كليله و دمنه تمثيلى در اين باره آورده است ، و لكن