آوازهايى كه از دور مىشنوند و آنها را حقيقت مىپندارند ؛ در حالى كه حقيقت چيز ديگرى هست كه آن را به چشم عقل بايد ديد .
و آن كه از زنجير رهايى يافته و روشنايى آفتاب را ديده ، سپس به مغاره برمىگردد و زنجيريان او را استهزاء مىكنند و چشمش را معيوب و عقلش را مختل مىپندارند ، فيلسوف و حكيم است . او عالم است و ديگران عامى ؛ زيرا ادراكى كه به حسّ مىشود ، علم نيست ؛ گمان است . علم آن است كه حكيمان دارند و آن را به اشراق و ورزش عقل براى دريافت صور و معقولات تحصيل كردهاند ، جز اين كه علم مطلق و تمام مخصوص ذات بارى است كه احاطه به مثل دارد و براى بشر ميسّر نيست مگر علم ناقص و آن را هم كسى به ديگرى نمىتواند اعطاء كند .
و آن اندازه از علم كه براى انسان حاصل شدنى است ، بواسطهء آنست كه نفسى دارد مجرّد و ملكوتى كه پيش از حلول در اين بدن وجود داشته است ، و آن هنگام كه بقول خواجه « تختهبند تن نبوده و در فضاى عالم قدس طوف مىكرده است » ، صور يعنى معقولات مجرّده را كه حقايق اشياء مىباشند ، مشاهده نموده است . اكنون كه گرفتار آلايشهاى مادّى شده ، از اين كه جمال حقيقت را مستقيما نظاره كند محروم مانده ، و ليكن حواسّ او روزنههايى هستند كه پرتو ضعيفى از آن روشناييها به او مىرسانند و اجمالا آن حقايق را به ياد او مىآورند . پس علم براى بشر تذكّر است ، و هر چه جنبهء عقلانى نفس را تقويت كند و خود را از آلايش تن دور سازد ، به عالم ملكوت نزديكتر مىشود و ادراك صور معقول را بهتر مىنمايد و به مقام حكمت و فيلسوفى مىرسد ، از قيد و بند تن برهد ، به شرط آن كه در اين حيات دنيا از نفس پرورى پرهيز نموده و به پرورش عقل پرداخته و خود را براى مرگ ظاهر كه حيات حقيقى است ، مستعدّ نموده باشد .
اين كه عرفاى ما گفتهاند : « بميراى دوست پيش از مرگ اگر خود زندگى خواهى » ، عين كلام افلاطون است ، امّا تصريح مىكند كه مردن در زندگانى دنيا نه به خود كشتن است ، نه به ترك دنيا گفتن ، بلكه آن است كه تا بتواند خود را به خداوند شبيه سازد ، و شبيه شدن به خداوند اين است كه پاك باشد و عدالت كند و بداند كه ادراكات و
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 97
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٩٧