و آن كه گفته است : « نيكويى و زيبايى از هم جدا نيستند » ؛ زيرا كه هر دو عبارت اخرى از وجودند و وجود جمال مطلق و حسن مطلق و خير مطلق و عشق و عاشق و معشوق مطلق است .
معشوق حسن مطلق اگر نيست ما سواه * يكسر بسوى كعبهء عشقش روانه چيست
و امّا آن كه گفته است : « روح انسان پس از مرگ شايد كه به بدن ديگر حلول كند . . . . » ، اين سخن را سرّى است و آن اين است كه مراد از اين حلول تناسخ باطل نيست ، و افلاطون حكيم الهى ، اجلّ است از اين كه قائل به اين تناسخ باشد كه به براهين قطعيه عقليه بطلان آن ثابت است . آرى ، انسانهايى به صورتهاى گوناگون محشور مىشوند و اين صورتها را با خود از دنيا مىبرند كه صور ملكات آنان مىباشند . و اين صورتها بدنهايى هستند كه تجرّد برزخى دارند ، و در حقيقت ملكات باطن انسان به صور حيوانات و جز آنها درآمدن است تا اقتضاى ملكات چه باشد ؟
اين تمثّل باطن را بابدان اخروى در اصطلاح اهل معرفت تناسخ گويند ، و از آن تعبير به تناسخ ملكوتى نيز مىشود ؛ چنان كه از آن تناسخ باطل به تناسخ ملكى . اين دو قسم تناسخ حق و باطل در لفظ تناسخ اشتراك دارند . و تناسخ به معناى حق و صحيح ، اعنى تناسخ ملكوتى ، در السنهء حكماى اقدمين رايج بود . و تناسخ در اصطلاح آنان اين بود كه گفتهايم چنان كه صدر المتألهين در آخر فصل اوّل باب هشتم كتاب نفس اسفار ( ص 98 ، ج 4 ، رحلى ) بدان تصريح فرموده است كه :
و ظنّى أن ما هو منقول عن اساطين الحكمة كافلاطون و من قبله من اعاظم الفلاسفة مثل سقراط و فيثاغورث و آغاثاذيمون و انباذقلس من اصرارهم على مذهب التناسخ ، لم يكن معناه إلّا الّذي ورد في الشريعة بحسب النشأة الآخرة ، و لذا قيل : ما من مذهب إلّا و للتناسخ فيه قدم راسخ .
و در همين معنى صحيح تناسخ به اصطلاح حكماى الهى ، علامه قيصرى در شرح فصّ شيثى فصوص شيخ اكبر ( ط 1 ، چاپ سنگى ايران ، ص 125 ) فرمود :
و ما جاء في كلام الأولياء ممّا يشبه التناسخ ، أنّما هو به حكم أحديّة الحقيقة و سريانها