پى مىبرد ؟ به عقيده افلاطون علم به مثل يا صور كلّى بالفطره در عقل يا ذهن انسان به حال كمون موجود است ؛ به اين معنى كه روح انسان پيش از حلول در بدن و ورود به دنياى مجازى ، در عالم مجرّدات و معقولات بوده و مثل يعنى حقايق را درك نموده .
چون به عالم كون و فساد آمد ، آن حقايق فراموش شد ، امّا به كلّى محو و نابود نگرديد . اين است كه چون انسان سايه و اشباح يعنى چيزهايى را كه از مثل بهره دارند ، مىبيند به اندك توجّهى حقايق را به ياد مىآورد . پس كسب علم و معرفت در واقع تذكّر است و اگر يكسره نادان بود و مايهء علم در او موجود نبود ، البتّه حصول علم براى او ميسّر نمىشد .
انجام سير و سلوك و مراتب مثل : به اين اندازه شناسايى هنوز علم ما به كمال و سير و سلوك ما به انجام نرسيده است ؛ زيرا كه هنوز وحدت مطلق را درنيافتهايم ؛ يعنى هر چند افراد كثير متجانس را در تحت يك حقيقت كه مثال آنها خوانديم ، در آوردهايم ، امّا مثل را متكثّر يافتهايم ، و باقى مانده است اين كه دريابيم كه مثل نيز مراتب دارند و بسيارى از آنها تحت يك حقيقت واقع مىشوند ؛ و چنان كه در مادّيات مثلا حقيقت اسب و گاو و گوسفند و غيره ، جزء يك حقيقت كلّىتر است كه حيوانيّت باشد ، و در معنويات شجاعت و كرامت و عدالت و غيرها تحت يك حقيقت واحد فضيلت در مىآيند ، و حقايق زيردست تابع و متّكى به حقايق فرد است مىباشند . پس اگر سير و سلوك خود را دنبال كنيم ، سرانجام به حقيقت واحدى مىرسيم كه همهء حقايق ديگر تحت آن واقعاند و آن خير يا حسن است ؛ زيرا كه به عقيده افلاطون نيكويى و زيبايى از هم جدا نيستند و نيكويى به هيچ حقيقت ديگر نيازمند نيست ، و همه به او متوجّهاند و قبله همه و غايت كلّ است .
حقيقت مطلق خير است : علّت وجود انسان ، حقيقت انسانيّت است ، علّت وجود گل حقيقت گل ، همچنين علّت شجاعت حقيقت شجاعت است ؛ و امّا علّت همهء علل ، نيكويى است . همچنان كه خورشيد عالمتاب دنيا را روشن مىنمايد ، و همچنان كه اشياء ظاهر به گرمى خورشيد موجود مىشوند ، حقايق هم به بركت خير مطلق وجود مىيابند كه به اين بيان پروردگار عالم هم اوست . درك اين عالم و حصول اين معرفت
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 74
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٧٤