همه هستند سرگردان چو پرگار * پديد آرنده خود را طلبگار
همه مىكوشند تا به كمالى رسند و خود را مانند كاملتر از خود سازند ، غير از واجب الوجود كه كامل است ؛ پس او غاية الغايات و منتهاى همه حركات است و هر ناقص طالب كمال خود را سوى او مىكشاند . ( ص 16 ، ترجمه و تفسير صحيفه سجّادية ، به قلم استاد علّامه شعرانى رحمه اللّه )
اصيل و باقى ، همان حقايقاند و عالم خلق در حركت است ، تا به ثبات برسد .
أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
. در گفتگويى كه ميان مردى دهرى و ارسطاطاليس شده است ، سرانجام از ارسطو سؤال مىشود كه آيا خداوند عالم را باطل مىكند تا آن را به صورتى بسازد كه فساد نپذيرد ؛ زيرا اين صورت فساد برمىدارد ؟
قيل له - اى لأرسطا طاليس - فهل يبطل هذا العالم ؟ قال : نعم . قيل : فإذا أبطله بطل الجود . قال : يبطله ليصوغه الصيغة التي لا يحتمل الفساد ؛ لأنّ هذه الصيغة يحتمل الفساد ( اسفار ، ط 1 رحلى ، ج 2 در جواهر و اعراض ، فصل 3 فنّ 5 ، ص 170 ، س 22 ) .
و نيز صدر المتألهين در فصل ششم فنّ چهارم جلد دوم اسفار در جواهر و اعراض بحث و تحقيق فرموده است كه انسان به حركت جوهرى مترقّى به معارج كماليه مىشود :
بحث و تحقيق : و لأصحاب المكاشفة المؤيدين بقوة البرهان و نور العرفان ، ها هنا نظر حكمى و هو أن الاشتداد كما يقع في الكيف يقع في الجوهر الخ . ( ط 1 ، رحلى ، ص 90 ؛ و به الشواهد الربوبية آن جناب نيز رجوع شود . ط 1 ، ص 102 و ص 110 )
آن كه فرمود : « علم بر آنها تعلق نمىگيرد ؛ بلكه محلّ حدس و گماناند » ، علم مجرّد است وراى طبيعت ، چه معقول آن كه كلّى است و چه محسوس آن كه محسوس بالذات نيز كلّى است و محسوس بالعرض است كه جزئى است .
به مبناى صدر المتألّهين علم به آن امورى كه مادون نفساند ، به خلّاقيّت و انشاء نفس است ، و به حقايقى كه ما فوق نفساند به مشاهدهء نفس آنها را از دور . و علم با نفس ناطقه متحّد ، و عاقل با معقول يكى مىگردد ؛ بلكه عالم شدن نفس فوق اتّحاد است كه اتّحاد از ضيق لفظ است و علم به وجود برمىگردد .