تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
و آن كه فرمود : « فطرت و تقدير بر اين وضع شده است » ، فطرت خلقت است و ، تقدير ذلك تقدير العزيز العليم . پايان بيان عبارت ديلمى كه از كتابش محبوب القلوب نقل كرده‌ايم .

فصل 2 بياناتى در معرفت به مثل و ارواح و اجساد

مرحوم فروغى در كتاب سير حكمت در اروپا در شرح حال افلاطون و سير علمى او آورده است كه : اساس حكمت افلاطون بر اين است كه محسوسات ظواهرند نه حقايق ، و عوارض‌اند و گذرنده نه اصيل و باقى ؛ و علم بر آنها تعلّق نمىگيرد بلكه محلّ حدس و گمان‌اند ، و آنچه علم بر آن تعلّق مىگيرد عالم معقولات است ؛ به اين معنى كه هر امرى از امور عالم ، چه مادّى باشد مثل حيوان و نبات و جماد ، و چه معنوى مانند درشتى و خردى و شجاعت و عدالت و غيرها ، اصل و حقيقتى دارد كه سرمشق و نمونهء كامل اوست و به حواس درك نمىشود و تنها عقل آن را در مىيابد ، و آن را در زبان يونانى به لفظى ادا كرده كه معنى آن صورت است و حكماى ما مثال خواننده‌اند
( idee )
؛ مثلا مىگويند : مثال انسان يا انسان في نفسه ، و مثال بزرگى و مثال برابرى و مثال دويى ، يا مثال يگانگى و مثال شجاعت و مثال زيبايى يعنى آنچه به خودى خود و به ذات خويش و مستقلا و مطلقا و به درجه كمال و به طور كلّى انسانيت است يا بزرگى است يا برابرى يا يگانگى يا دويى يا شجاعت يا عدالت يا زيبايى است . پس افلاطون معتقد است بر اين كه هر چيز صورت يا مثالش حقيقت دارد ، و آن يكى است مطلق و لا يتغيّر ، فارغ از زمان و مكان و ابدى و كلّى ؛ و افرادى كه به حسّ و گمان ما در مىآيند نسبىّ و متكثّر و متغيّر و مقيّد به زمان و مكان و فانىاند و فقط پرتوى از مثل ( جمع مثال ) خود مىباشند ، و نسبتشان به حقيقت مانند نسبت سايه است به صاحب سايه ، و وجودشان به واسطهء بهره‌اى است كه از مثل يعنى حقيقت خود دارند و هر چه بهرهء آنها از آن بيشتر باشد ، به حقيقت نزديك‌ترند ، و اين رأى را
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 72 | حسن حسن زاده آملى