تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
به تمثيلى بيان كرده كه معروف است ، و آن اين است كه : دنيا را تشبيه به مغاره نموده كه تنها يك منفذ دارد ، و كسانى در مغاره از آغاز عمر اسير و در زنجيرند و روى آنها بشن مغاره است و پشت سرشان آتشى افروخته است كه به بشن پرتو انداخته ، و ميان آنها و آتش ديوارى است . كسانى پشت ديوار گذر مىكنند و چيزهايى با خود دارند كه بالاى ديوار برآمده و سايهء آنها بر بشن مغاره ، كه اسيران رو به سوى آن دارند ، مىافتد . اسيران سايه‌ها را مىبينند و گمان حقيقت مىكنند و حال آن كه حقيقت چيز ديگرى است و آن را نمىتوانند دريابند ، مگر اين كه از زنجير رهايى يافته ، از مغاره درآيند . پس آن اسيران مانند مردم دنيا هستند و سايه‌هايى كه به سبب روشنايى آتش مىبينند ، مانند چيزهايى است كه از پرتو خورشيد بر ما پديدار مىشود و ليكن آن چيزها هم مانند سايه‌ها بىحقيقت‌اند و حقيقت مثل است كه انسان تنها به قوّه عقل و به سلوك مخصوصى آنها را ادراك تواند نمود . پس افلاطون عالم ظاهر ، يعنى عالم محسوس و آن را كه عامّه درك مىكنند ، مجاز مىداند ، و حقيقت در نزد او عالم معقولات است كه عبارت از مثل باشد . و به اين بيان مشكلاتى را كه در آغاز اين باب به آنها اشاره كرديم ، پيش خود حلّ نموده و معتقد شده است كه عالم ظاهر حقيقت ندارد ، اما عدم هم نيست ، نه بود است نه نبود ؛ بلكه نمود است . و نيز دانسته شد كه يگانگى كجا و كثرت چرا است ، ثابت كدام است و متغيّر چيست ، چه معلومى از معلومات ما معتبر و كدام يك بىاعتبار است . ضمنا از بيان افلاطون بر مىآيد كه علم و معرفت انسان مراتب دارد : آنچه به حسّ و وهم در مىآيد ، علم واقعى نيست ؛ حدس و گمان است و عوام از اين مرتبه بالاتر نمىروند . همين كه به تفكّر پرداختند و قوّه تعقّل را ورزش دادند ، به معرفت حقايق و مثل مىرسند ، و ورزش فكر چنان كه سقراط مىكرد به مجادله و بحث ميّسر مىشود و علوم رياضى به خصوص به اين منظور يارى مىكند ؛ امّا به اصطلاح افلاطون ، معنى بحث عام‌تر از معنى متداول آن است و كلّيه سلوك حكيم را در طلب معرفت به اين اسم مىخواند . علم تذكّر است : حال بايد ديد انسان از چه راه به وجود مثل و معرفت آنها
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 73 | حسن حسن زاده آملى