براى انسان به اشراق است كه مرتبه كمال علم مىباشد ، و مرحله سلوك كه انسان را به اين مقام مىرساند عشق است ، و در باب عشق ، افلاطون بيان مخصوصى دارد و مىگويد :
اشراق و عشق : روح انسان در عالم مجرّدات پيش از ورود به دنيا ، حقيقت زيبايى و حسن مطلق يعنى خير را بىپرده و حجاب ديده است . پس در اين دنيا چون حسن ظاهرى و نسبى و مجازى را مىبيند ، از آن زيبايى مطلق كه پيش از اين درك نموده ، ياد مىكند ، غم هجران به او دست مىدهد و هواى عشق او را برمىدارد ، فريفتهء جمال مىشود و مانند مرغى كه در قفس است ، مىخواهد به سوى او پرواز كند .
عواطف و عوالم محبّت همه همان شوق لقاى حق است ، اما عشق جسمانى مانند حسن صورى مجازى است ، و عشق حقيقى سودايى است كه بر سر حكيم مىزند . و همچنان كه عشق مجازى سبب خروج جسم از عقيمى و مولّد فرزند و مايه بقاى نوع است ، عشق حقيقى هم روح و عقل را از عقيمى رهايى داده ، مايه ادراك اشراقى و دريافتن زندگى جاودانى يعنى نيل به معرفت جمال حقيقت و خير مطلق و زندگانى روحانى است ، و انسان به كمال دانش وقتى مىرسد كه به حق و اصل و به مشاهدهء جمال او نايل شود و اتّحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد .
اين است كه علم و حكمت افلاطون در عين اين كه ورزش عقل است ، از سرچشمهء عشق آب مىخورد و با آن كه آموزندهء شيوه مشاء ( استدلال ) است ، سالك طريق اشراق ( ذوق ) مىباشد ؛ و اين جمله كه بيان كرديم خلاصه و لبّ تحقيقات اوست و گرنه در هر يك از اين مسائل مباحثات طولانى دارد كه در اينجا از ورود در آنها بايد صرف نظر كنيم .
اثبات وجود بارى ، به عقيده افلاطون به استدلال ميسّر نيست ؛ به كشف و شهود است ؛ همچنان كه وجود خورشيد را جز به مشاهدهء آن نتوان مدلّل نمود كه آفتاب آمد دليل آفتاب ؛ امّا مىتوان گفت : چون كلّيه موجودات متحرّكاند ، البتّه محرّكى دارند ، و چون همه طالب خيرند ، پس البته خير مطلق غايت وجود است . پيدايش جهان ، اثر فيضبخشى پروردگار است كه بخل و دريغ ندارد و به سبب كمال اوست ؛ چه هر
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 75
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٧٥