به طبع رسيده است ، مذكور است و مطلع آن اين است :
گر نه كارت دلبرى و غارت و يغماستى * پس چرا اين سان جمال خويش را آراستى
و وجه تسميه آن به « صحراويه » به مناسبت اين بيت است كه در آن گفته آمد :
خود تو آگاهى دلآرا ما كه از بىتابيم * مسكن و مأواى من اين گوشهء صحراستى
در آن قصيده يادى از ميرفندرسكى بدين صورت نمودهايم :
نقشهء دنياى دار هستى آمد اين چنين * تا چه باشد آنچه اندر عالم بالاستى
اندرين معنى چه شيرين گفت ميرفندرسك * صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى
حكيم متألّه ملّاعلى نورى ( رضوان اللّه عليه ) در تعليقهاى بر اوائل فصل چهارم مرحله رابعه اسفار ( ط 2 ، ج 2 ، ص 18 ) فرمود :
كلّ نوع من الأنواع المتأصّلة ، له فرد نورى عقلي له اعتناء بسائر أفراد نوعه المادّية إلّا الهيولى و الزمان و الحركة لكونها خاصّة العالم الجسمانى الظلمانى .
يعنى : « براى هر نوعى از انواع متأصّله ، فرد نورى عقلى است كه اعتناى به همهء افراد مادّى نوع خود دارد ، مگر هيولى و زمان و حركت ؛ زيرا كه اينها خاصّ عالم جسمانى ظلمانىاند » .
نگارنده گويد : استثنائى كه حكيم نورى فرمود ، به ظاهر نكتهاى بسيار شريف مىنمايد ؛ زيرا كه هيولى و زمان و حركت ، علاوه بر اين كه متأصّل در وجود نيستند ، متوغّل در عالم مادّهاند و از موطن مادّه به در نمىروند . لذا براى آنها فرد نورى عقلى اعنى ربّ النوع نمىباشد ؛ و مع ذلك بحثى در پيرامون دهر كه روح زمان است ، و خطاب به شهر اللّه كه زمان است ، و در معنى ليلة القدر و أيّام اللّه و بيان آنها در پيش است كه فوق اين نحوه سخن است .
و بدان كه اعتنايى كه فرد نورى عقلى به افراد مادّي نوع خود دارد ، اعتناء به معنى