و از آن جمله اين كه آنها موضوع حقيقى علم يعنى صورت علميّه حقيقيه اشياءاند كه در بحث از وجود ذهنى و اتحاد عاقل به معقول و بحث علم در حكمت متعاليه اهميّتى بسزا دارد .
و از آن جمله اين كه از شرع انور رواياتى عديده در اين موضوع بخصوص به لفظ مثال و تمثال و صورت و مانند آنها وارد شده است كه در بيان و شرح آنها لازم است سخن به ميان آيد .
بدان كه افلاطون و استادش سقراط قدّس سرّهما قائل بودند كه موجودات طبيعيه متأصّله را يعنى هر نوعى از انواع متأصّله را در عالم إله ، صورت مجرّده يعنى فرد نورى عقلى است كه آنها را مثل الهيّه و صور و ارباب انواع و اصحاب انواع و أمّهات انواع و عقول عرضيّه و به نامهاى ديگر مىنامند . دثور و فساد در آنها راه نمىيابد و هميشه باقىاند ، و آنچه كه دثور و فساد مىيابد موجودات طبيعى در عالم كون و فسادند . و اين فرد طبيعى مادّى و آن فرد نورى عقلى ، هر يك فردى از افراد آن نوعاند ؛ يعنى حقيقت واحده را بحسب وجود ، مراتب متفاوته است ، از مرتبه مجرّد نورى عقلانى گرفته تا مرتبه مادّى شئون آن يك حقيقتاند ، و موجودات طبيعى اصنام و اظلال آن فرد عقلانىاند ، و آن فرد عقلانى مربّى افراد مادّى خود است و به آنها عنايت دارد - يعنى تعلّق تدبيرى و تكميلى بدانها دارد ، نه تعلّق استكمالى مانند تعلّق نفوس انسانى به ابدانشان - و آنها را به سوى خود مىكشاند ؛ يعنى مخرج آنها از نقص به كمال است . و در عين حال كه فاعل مادون خود است ، غرض و غايت و صورت به معنى فصل محصّل و جهت وحدت مادون خود نيز مىباشد . و همچنان كه آن صور مجرّده نوريّه ارباب انواعاند ، همچنين آنها موضوع حقيقى علم و ادراك انساناند .
معلّم ثانى ابو نصر فارابى قدّس سرّه در رسالهء الجمع بين الرأيين ، در تعريف مثل ، گويد :
إن افلاطون في كثير من أقاويله يؤمي إلى أنّ للموجودات صورا مجرّدة في عالم الإله ، و ربما يسمّيها المثل الإلهيّة ، و أنّها لا تدثر و لا تفسد و لكنّها باقية ، و أن الّتى تدثر و تفسد أنّما هي هذه الموجودات التي هى كائنة . ( چاپ سنگى جيبى ، ص 65 ، و حاشيه شرح حكمة الإشراق ، ط 1 ، ص 556 )
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 56
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٥٦