مجرّد مىدانند ؛ و حكماى آزاد فكر كه منسوب به هيچ يك از ملل آسمانى نيستند دو قسماند : گروهى آن را مجرّد مىدانند ، و گروهى مادّى ؛ و امروز معتقد بودن به تجرّد ارواح شعار خداپرستان است ، و خلاف آن شعار زنادقه و مادّيين ؛ و از علماى اسلام بيضاوى مفسّر شافعى در تفسير آورده است كه اين آيه
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
( آل عمران ، آيه 169 ) ، دلالت مىكند كه انسان غير هيكل محسوس است ؛ بلكه جوهرى است ذاتا مدرك و به خراب بدن فانى نمىشود و ادراك او متوقّف بر بدن نيست و همچنين در دو لذّت وى .
عبارت بيضاوى در تفسير انوار التنزيل اين است :
و الآية تدلّ على أنّ الإنسان غير الهيكل المحسوس ؛ بل هو جوهر مدرك بذاته لا يفنى بخراب البدن و لا يتوقّف عليه إدراكه و تألمه و التذاذه : ( ص 85 ، چاپ سنگى )
قائلين به تجرّد نفس ناطقه و اتّحاد عاقل و معقول را رسد كه بگويند : اثبات تجرّد نفس ناطقه ، اثبات معاد است ؛ و اتحاد مدرك به مدرك اثبات جزاء .
و متكلّمين كه روح را جسم لطيف مىدانند ، تمام حالات متفرّع بر او را در دنيا و آخرت نيز جسمانى مىدانند . قائلين به تجرّد نفس ، اعمال را كه از جنبه خلقى اعراض و حركات و سكناتاند ، باقى نمىدانند ؛ بلكه جنبه الهى آن را كه انسانساز است ، دائمى و باقى مىدانند ؛ لذا علم و عمل را جوهر و انسانساز مىدانند كه آدمى به اين دو اشتداد وجودى پيدا مىكند ؛ يعنى انسان به تحصيل علم و عمل به حسب وجود انسانتر مىشود و او را حدّ يقف نيست . و در حقيقت بحث نفس در حكمت متعاليه به چهار بحث اصيل منتهى مىشود :
اول ، در وحدت شخصيه انسان كه يك موجود متشخص است .
دوم ، در مغايرت نفس با بدن مغايرتى كه با وحدت شخصى آن مباينت ندارد .
سوم ، در تجرّد نفس ، اعمّ از تجرّد در مرتبه قوه عاقله و يا تجرّد برزخى در مرتبه قوه خيال و جز آن .
چهارم ، در فوق تجرّد بودن آن كه وجود بحت و ظلّ حق است و آن را حدّ وقوف نيست .