نشأه دنياوى ) نيستند . و نسبت آن ابدان معلّقه به نفوس نسبت فعل لازم به فاعل خود است ( كه قائم به نفوساند ؛ زيرا كه آن صور ملكات نفوس و ساخته آنهايند ، و نفس است كه بدان صورت درآمده است و مغايرت از يكديگر ندارند ) نه نسبت قابل به مقبول ( كه در حقيقت غير هماند و قابل سبب فاعلى مقبول نيست ) و نه نسبت مادّه مستعدّه براى تعلّق نفس ، به نفس ( كه باز ماده فعل نفس و نفس سبب فاعلى آن نيست و غير هماند ) و اين سخن حق قراح مطابق است با آنچه كه اهل شرايع حقّه بدان رفتهاند .
اين عبارت مرحوم آخوند صريح است كه صور قائم به نفس در موطن خيال ، بر حسب اقتضاى جبلّى ملكات ابدان معلّقهاند و آنها را ابدان اخروى نيز گفته است و از آن تعبير به ابدان روحانى نيز مىشود ؛ از اين رو كه مجرّد از مادّهاند ، و ابدان مثالى مطلقا خواه عالم مثال متّصل و خواه عالم مثال منفصل تجرّد برزخى دارند ؛ به اين معنى كه مجرد از مادّهاند ، نه از صورت ، و آنها را عالم مثال برزخى خيالى نيز مىگويند كه مراد خيال متّصل است ، و ممكن است كه مراد افلاطون عالم خيال متّصل قائم به نشأه نفس انسانى بوده باشد ، و امكان دارد كه مقصودش عالم خيال منفصل بوده باشد .
آنچه كه در بسيارى از كتب اساطين حكمت و عرفان ديده مىشود ، اين است كه گروهى از آنان هم قائل به عالم مثلاند و هم به عالم مثال متّصل و هم به عالم مثال منفصل ، و تصريح كردهاند كه مثل غير از مثل معلّقه عالم مثال منفصل ، و غير از مثل معلّقه عالم مثال متّصل است ؛ اعنى آنان اشباح مجرّد به تجرّد برزخى را چه در عالم مثال اكبر و چه در عالم مثال اصغر - كه اين در عالم خيال نفسانى انسانى است ، و آن در ظرف خارج از موطن ادراك - مثل معلّقه گفتهاند ، در مقابل مثل مطلقه كلّيه نوريه معروف به مثل افلاطونى .
فصل دوم
در معنى مثل افلاطونى و اثبات آن بحث كردهايم و بايد به تحقيق بحث كنيم كه عالم مثال منفصل چيست ، و عالم مثال متّصل كدام است ؟ آيا مىشود كه اينها عوالمى