در هر عالمى صور و احكام مخصوص به آن عالم است كه با صور و احكام اين عالم اختلاف دارد ( يعنى اختلاف به حسب ظلّ و ذى ظلّ و حقيقت و رقيقت دارد ) ، و از احكام بعض عوالم عاليه اين است كه هر چه در آنها موجودند ، داراى حيات و شعورند ؛ زيرا كه آن دار ، دار حيات است و زنده است ؛ چنان كه اخبار بر آن دلالت دارد و لعلّ قول خداوند متعال
وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ
اشارت به همين مطلب باشد . و از اخبارى كه دلالت بر حيات موجودات عالم آخرت مىكند ، اخبارىاند كه در آنها آمده است فواكه بهشت تكلّم دارند ، و سرير بهشتى به تكيه كردن مؤمن بر آنها شادى و استبشار مىنمايند ، بلكه برخى از اين اخبار دلالت بر تكلّمات ارض با مؤمن و كافر دارند ، و اين امور به اين عالم حسّى گويا نيستند . لذا اهل اين عالم تكلّمات آنها را نمىشنوند ، بلكه به ملكوتشان در تكلّم و فرح و استبشارند .
و از اين قبيل است تكلّم حصا در دست رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله كه نطق و تكلّم سنگريزه به ملكوت اوست . و اعجاز رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله اين بود كه نطق لسان ملكوت آنها را به أسماع دنيوى إسماع كرده است . بلكه آنچه را كه نبىّ يا ولىّ معجزه كرده است ، از قبيل انطاق جماد و احياى آن همه از اين باباند ؛ چه اين كه عصاى موسى و طير عيسى حياتشان به ملكوتشان بوده است ، و ملكوت از اهل اين عالم غائب است ، مگر اين كه خداوند بنابر حكمتى براى ايشان اظهار بدارد . پس زمان در بعضى عوالمش حىّ است و مر او را شعور است . بنابراين باكى نيست كه زمان به حسب همان عالم خود كه حىّ و شاعر است ، طرف خطاب و توديع قرار گيرد .
اين بود سخن ما در اين تبصره كه زمان را به بيان مذكور اصل مفارقى است كه علّت اين زمان و روح آن است و باوى معيّت وجودى طولى دارد .
و در لغت لاتين و گرگ براى زمان ربّ النوع به نام ساتورن
( Saturne )
قائلاند ، و شايد اشارت به همين مطلب سامى بوده باشد ؛ و درباره ارباب انواع به آراى يونانيان نقل تاريخى عنوان بايد كرد . اكنون به موضوع بحث رجوع كنيم :
از معانى دهر و زمان و سرمد تا اندازهاى آگاه شديم . حالا ببينيم جناب ميرداماد قدّس سرّه