به جسد است ، در حكمت منظومه در بيان حدوث دهرى عالم ملك كه مذهب ميرداماد است نيز دارد . و اين سخن از اين روى است كه موجودات عالم دهر مبادى و علل وجودات زمان و زمانى هستند . كما اين كه سرمدى علّت دهرى است ، و چنان كه روح علّت جسد و مرتبه كمال آن است ، و جسد مرتبه ضعف علّت و معلول آن است ، همچنين است زمان و زمانيات نسبت به دهر . لذا ديلمى در محبوب القلوب ( ط 1 ، چاپ سنگى ، ص 95 ) در ترجمه افلاطون گويد : « و يحكى عنه أنه أدرج الزمان في المبادى و هو الدهر » .
و شيخ اشراق در طبيعيات مطارحات بعد از بيان زمان و دهر و سرمد گفته است :
الدهر في افق الزمان و الزمان كمعلول للدهر و الدهر كمعلول للسرمد فإنه لو لا دوام نسبة المجردات بالكليّة إلى مبدئها ما وجدت الأجسام فضلا عن حركاتها ، و لو لا دوام نسبة الزّمان إلى مبدء الزمان ما تحقّق الزمان فصحّ أن السّرمد علّة للدهر و الدهر علة للزّمان . ( نقل از قبسات ، ص 8 ، چاپ سنگى )
خلاصه سرمد ، روح دهر است و دهر ، روح زمان . جناب مولى صدراء در اسفار در بيان و تفسير قول مذكور ، كه بعضى زمان را جوهر مفارق عقلى دانستهاند ، فرمايد :
و من ذهب إلى أنه جوهر مفارق عن المادّة كأنه أراد به الحقيقة العقلية المفارقة لهذه الصورة الطبيعة التي تتقدّر و تمتدّ بحسب وجودها التجدّدى المادّى لا بحسب وجودها العقلى الثابت في علم اللّه سرمدا .
و اين تفسير همان است كه متألّه سبزوارى ، آن را به روح و جسد تعبير كرده است .
مثل دهر با زمان مثل صورت كلّيه معقوله زمان در ذهن ما است با زمان متدرّج خارج كه در حقيقت بنابر حركت جوهريه مقدار سيلان طبيعت است ، جز اين كه صورت معقوله با زمان خارجى معيّت وجوديّه ندارد و علّت آن نيست ؛ امّا آن صورت عقليّهاى كه جوهر مفارق در طول زمان و علّت اوست كه همان روح زمان و زمان جسد او است ، معيّت وجوديّه دارد . غرض از اين تنظير ثبات مطلق صورت معقوله و تجدّد زمان خارجى است .
تبصره : دانسته شد كه دهر روح زمان و علّت آن است و حقيقتى عقلى مفارق از
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 185
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٨٥