قضايند . قدر به سكون دال مطلق مقدار را گويند ، و به فتح آن مقدار مخصوص را . و در نظام هستى اعم از تكوينى و صناعى جميع جزئيات به مقدار مخصوصاند ؛ زيرا به مطلق مقدار نظام أحسن صورت نمىگيرد . لذا فرمود :
وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
، و كلمه معلوم خود شاهد است كه قدر به فتح دال است و گرنه به سكون آن نامعلوم است .
وعاء قضاء و تقرّر او فوق قدر و وراى آن است ؛ مثلا قضايا و قواعد كليّهاى را كه انسان تحصيل كرده است ، قضايند ، و آنچه بر طبق آنها در وقايع و حوادث جزئيه و در اطوار بروز و ظهور آثارش مشاهده مىشود هريك قدر آن قضاهايند . پس قضا علم است و قدر عين ، و وعاء تحقّق هريك معلوم . در بند پنجم « دفتر دل » آمده است :
قضا جمع و قدر تفصيل آنست * خزائن جمع و اين تنزيل آنست
قضا علم الهى هست و حشر است * قدر فعل الهى هست و نشر است
و ليكن علم و فعلى گاه بينش * چو ذات او بود در آفرينش
قضا روح و قدر باشد تن او * گل او گلبن او گلشن او
و به تعبيرى كه جناب خواجه طوسى در شرح فصل بيست و يكم نمط هفتم اشارات كه بحث در احاطه حق ( تعالى ) به كل و بيان قضا و قدر است ، افاده فرموده است كه : قضاء عبارت از وجود مجتمع و مجمل جميع موجودات در عالم عقلى بر سبيل ابداع است ، و قدر عبارت از وجود تفصيلى آنها در موادّ خارجيشان بعد از حصول شرايط ، يكى پس از ديگرى است ؛ چنان كه در تنزيل آمده است :
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
. ( حجر ، آيه 21 )
و پس از آن خواجه فرمود كه : جواهر عقليه و آنچه با آنها موجود است در قضاء و قدر يكبار وجود دارند به دو اعتبار ، و جواهر جسمانيه و آنچه با آنهاست در قضاء و قدر وجود دارند :
اعلم أنّ القضاء عبارة عن وجود جميع الموجودات في العالم العقلى مجتمعة و مجملة على سبيل الإبداع ، و القدر عبارة عن وجودها في موادّها الخارجية بعد حصول شرائطها مفصّلة واحدا بعد واحد كما جاء في التنزيل في قوله ( عزّ من قائل ) :
وَ إِنْ مِنْ