تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
است و معانى منتزع از آنها ظلال آنها ، و حال اين كه افلاطون مىگويد : مثل نورى مربّى و مدبّر انواع حسّى و اصول آنهايند و اينها ظلال و فروع و در طول آنها . پس چگونه روا مىدارد كه چنان تأويلى به كلّى دور از صواب درباره مثل داشته باشد ؟ ! و با اين همه اگر بعضى از حرفهاى مشوّش و مضطربش نمىبود ، امكان داشت كه مراد از عقول در جواب مذكور را عقول مفارقه دانست كه در حقيقت عقول انسان آنهايند ، و آن كه در دليل خود گفت : « وقتى معنى انسان را حمل بر كثيرين مىكنيم ملتفت به انسان مجرّد از عوارض خارجيه و متشخّص بتشخّص عقلى مىشويم » ، بر همان فرد مفارق عقلانى كه ربّ النوع است ، حمل نمود ؛ چنان كه مبناى قائلين به مثل در تعقّل است ، و لكن گويا به اصطلاح طلّاب علوم توجيه ما لا يرضى صاحبه بوده باشد . جهت اضطراب و تشويش در عبارتش اين است كه خلط عجيبى در اقسام معانى كلّى شده است : در به دو دليل گفت : انسان با قطع نظر از اعراض - الخ ؛ ظاهر اين است كه كلّى طبيعى را اراده كرده است ، و از انسان متشخّص به تشخص عقلى ، كلى عقلى را . و آن كه در اثناء دليل گفت : « ملتفت به معنى انسان مجرّد از عوارض غريبه حتّى مجرّد از قيد تجرّد و اطلاق مىگردد » ، انسان به اين معنى همان كلّى طبيعى است ، ولى مىگويد : « انسان به اين معنى در خارج از ذهن ممكن نيست موجود شود » ، با اين كه كلّى منطقى و عقلى اين چنين است ، نه كلّى طبيعى ؛ زيرا در خارج موجود بالعرض است . و باز آن كه در ذيل دليل گفت : « به طورى كه بدون التفات به تشخّص ممكن است به خود او التفات شود » ، بايد همان كلّى طبيعى باشد ، ولى مىگويد متشخّص به تشخّص عقلى است و حال اين كه اين وصف كلّى عقلى است . خلاصه اين كه در گفتار خود اقبال و ادبار و جزر و مدّى شگفت دارد ! نمىدانم كه آيا نسيمى از گلستان حقيقت به مشامش رسيده است و در بيان آن قلم از دست بداد ، و يا چون شيخ رئيس مثل را همان صور ذهنيه معقوله مىداند و در تقرير آن به تكلّف افتاد ؟