اگر گويى مشهور اين است كه افلاطون جواهر عقليه در اعيان را ( نه در اذهان را ) ثابت كرده است كه آنها ماهيات كلّيه ( حقايق مجرّده به حسب وجود ) افراد خارجىاند ( و اين كه تو گفتهاى ماهيّات موجوده در اذهان و عقول مااند ) ، در جواب گوييم كه شايد مراد افلاطون از اعيان ، عقول باشد ( يعنى عقول ما باشد ) زيرا كه عقول ما اعيان عالم حسى است و عالم حسّى در نظر افلاطون ظلّ عقول است . ( و بيّن ذلك بعض المتأخرين حيث قال ان في عالم الحسّ شيئا محسوسا الخ . فصل نهم مرحله چهارم اسفار ، ط 1 رحلى ، ج 1 ، ص 121 )
اين بود بيان و تأويل بعض متأخرين ( علّامه خفرى ) درباره مثل افلاطونى .
خلاصه گفتارش اين است كه طبيعت انسان ، من حيث هى هى انسان مثلا هم بر افراد خارجى و هم بر انسان عقلى مجرد در ذهن صادق است ، و اين انسان مجرد عقلى ممكن نيست در خارج از ذهن موجود باشد ؛ پس در ذهن موجود است ، و اين بعينه مثل افلاطونى است .
ولى اين تأويل با همه تفصيل و تطويل و اضطراب و تشويش در تعبيراتش همان صور علميه معقوله مجرّده در عقول ما است كه شيخ رئيس بدان وجه تأويل كرده است . و بديهى است كه اين قول بكلّى از مثل افلاطونى بيگانه است ، چنان كه خود اين بعض در سؤال مذكور بدان متذكّر شده است و به توجيهى غير موجّه جواب داده است . در بيان اقسام كلّى گفتهايم كه مثل كلّيات عقليه قائمه بذاتها هستند كه در موضوع و محلّى نيستند ؛ يعنى كلّى به معنى چهارم است كه موجودات خارجى مجرّد به حسب وجود وسيع و محيط به افرادى مادّى خودند و مربّى آنهايند ، و آن سه قسم كلّى ديگر را دانستهاى كه كلى طبيعى بر متقابلات خارجى صادق است او موجود در خارج است ، ولى نه بالذات ، بلكه بالعرض ؛ زيرا كه وجود اصل در جعل است و آن دوى ديگر كه كلّى منطقى و عقلى باشند ، اصلا وعاء تحقّق آنها ذهن است .
جناب آخوند مولى صدرا پس از نقل تأيل اين بعض ( علّامه خفرى ) فرمود : اين تأويل جدّا مستبعد است ؛ زيرا كه آنچه از افلاطون و اقدمين و از تشنيعات لاحقين از اتباع ارسطو بر مذهب آنان نقل شده است ، دلالت دارد كه آن صور موجود در خارج و
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 174
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٧٤