تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
قائم بذاتها هستند ، نه در موضوع محلّى . و از افلاطون نقل شد كه من در هنگام تجرّد افلاك نورى ديدم ، و از هرمس نقل شد كه گفت ذاتى روحانى معارف را به من القاء كرد . گفتم تو كيستى ؟ گفت : من طباع تامّ توأم . و اگر كلمات قائلين به مثل دلالت صريح نداشت بر اين كه هر نوع را موجود مجرّد شخصى در عالم ابداع است ، ديگران - چنان كه فارابى نقل كرد - بر آنان تشنيع نمىكردند كه بنابر قول به مثل واجب است در عالم عقول مفارقه خطوط و سطوح و افلاك و حركات آنها و ادوار و مثل علم نجوم و لحون و اصوات موزون و طبّ و هندسه و مقادير مستقيم و معوّج و اشياى سرد و گرم و خلاصه كيفيت فاعله و منفعله و كلّيات و جزئيات و موادّ و صور بوده باشد ( و هذا التأويل مستبعد جدّا إذا المنقول عن أفلاطون . . . - اسفار ، ط 1 رحلى ، ج 1 ، ص 121 ؛ و ج 2 ، ص 66 ، به تصحيحنا و تعليقاتنا عليه ) تبصره : غرض جناب صدر المتألّهين از ذيل عبارت فوق ، اين است كه اگر مقصود افلاطون از عقول مجرّده به نام مثل ، صور علميّهء اشياء در عقول و اذهان ما بوده باشد ، اين همه اعتراضات و ايرادات و تشنيعات بر جناب افلاطون نداشتند ؛ زيرا در موجود بودن صور علميه معقوله اين اشياء مذكوره در اذهان و عقول ما كسى انكار ندارد ، ولى چون افلاطون مىگويد موجودات را در عالم عقول مفارق ارباب انواع است كه مجرّدات نورىاند ، اعتراض و ايراد و تشنيع منكرين مثل بر افلاطون پيش مىآيد كه چطور اين امور بخصوص آنها كه عوارض‌اند ، چون خطوط و سطوح و حركات و مانند آنها ، در عالم مجرّدات محض و عقول صرف عارى از مادّه و احكام آن ، وجود دارند ؟ ! خيلى جاى تعجّب است كه اين بعض متأخرين ( علّامه خفرى ) در جواب سؤال مذكور گفت : اين كه جواهر عقليه در اعيانند ، يعنى در عقول انسانىاند و عقول انسانى اعيان عالم حس است و عالم حسّى ظلال آنها ؛ با اين كه سياق دليل او اين است كه وى مانند مشّاء علم را مطلقا به انتزاع و تجريد نفس مىداند ؛ بنابراين عالم حسّى اصل