تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
ملّا جلال دوانى مثل را به اشباح مقدارى كه نظير صور انواع متأصّله اين نشأه‌اند و تجرّد برزخى دارند ، تأويل برده است كه در پيش آن را به تفصيل نقل و ردّ كرده‌ايم . و از ردّى كه به گفتار دوانى عنوان كرده‌ايم نيز دانسته مىشود كه گفتار جناب شيخ رئيس چنان كه از كشكول شيخ بهائى نقل كرده‌ايم كه مثل را به صور معلّقه افلاطونيه تعبير كرد و تأويل برد درست نيست . تأويل ديگر در بيان مثل : جناب ملّا صدراء در مفتتح فصل نهم مرحله چهارم اسفار ( ط 1 رحلى ، ج 1 ، ص 121 ؛ و ج 2 ، ص 64 ، به تصحيح و تعليقات اين داعى ) گويد ( نقل به ترجمه ) : بعضى از متأخرين - يعنى علّامه خفرى - مثل را به اين وجه بيان و تأويل كرده است كه در عالم حسّ ، محسوسى مثل انسان با موادّ و عوارض مخصوصه‌اش هست كه انسان طبيعى است ؛ و شكّ نيست كه انسان با قطع نظر از اعراض زائده ، بر ذات انسانيت از قبيل وحدت و كثرت و غير اينها ملحوظ و منظور مىگردد . اين امر ملحوظ كذايى معنايى است كه قابل حمل بر كثيرين ، يعنى بر افراد انسان مادّى چون زيد و عمرو و بر انسان مجرّد از عوارض خارجيه كه متشخص به تشخصات عقليه است ، مىباشد . لذا هنگامى كه عقل ، انسان را بر زيد و عمرو حمل مىكند ، ملتفت به معنى انسان مجرّد از عوارض غريبه حتى مجرّد از قيد تجرّد و اطلاق مىگردد ؛ و اين معنى لا محاله يا در خارج و يا در عقل وجود دارد . و بنابر اوّل كه در خارج وجود داشته باشد ، لازم آيد كه مشخّص او عارض خارجى مؤخر از ماهيت ( يعنى اين معنى انسان كه گفته شد ) در وجود بوده باشد ( پس ممكن نيست كه در خارج وجود داشته باشد ) . پس متعيّن شد كه قسم دوم است ؛ يعنى آن معنى موجود در عقل و متشخّص به تشخص عقلى است به طورى كه بدون التفات به تشخّص ممكن است به خود او التفات شود ، و اين معنى موجود در عقل جوهر است ؛ چون كه بر جواهر خارجى به حمل اتّحادى حمل مىشود . پس به اين بيان وجود جواهر عقليه در عقول ( يعنى در عقول ما ) ثابت مىشود ، و اين جواهر عقليه ماهيات موجودات خارجيه‌اند و اين بعينه مذهب افلاطون است . اين بعض ، اعنى علّامه خفرى ، پس از بيان مذكور در تأويل مثل مىگويد :
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 173 | حسن حسن زاده آملى