تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
سواد و غيرها كه در افراد خارجى خودشان موجودند ، آن را كلّى طبيعى خوانند . و اين كلّى طبيعى همان ماهيت مطلقه است كه ، چه در ذهن و چه در خارج ، موجود بالعرض است ؛ زيرا كه وجود بالذات اصل در جعل و تحقق است ، و ماهيات به تبع آن و بالعرض موجودند . و كلّى طبيعى موصوف به كلّى منطقى را چون انسان كلّى ، كلّى عقلى گويند . وعاء تحقّق كلّى منطقى و كلّى عقلى فقط صنع ذهن است ، امّا كلّى طبيعى در خارج از ذهن نيز تقرّر مىيابد ، منتهى بالعرض . و يكى ديگر از معانى كلّى كه در حكمت متعاليه و صحف عرفانيه متداول است ، كلّى به معنى احاطهء شمولى و سعهء وجودى است ؛ مثلا صادر نخستين وجودى كلّى است ، و علّت نسبت به معلول خود وجود كلّى دارد ؛ يعنى سعه وجودى و احاطه شمولى دارد كه آن سعه و احاطه را وجود معلول ندارد ، و كلّى به اين معنى از جرگه مفاهيم دور است و در ذهن نمىآيد و عالم تحقّق آن فقط متن خارج است . افلاطون ربّ النوع را كلّى به اين معنى مىداند ؛ يعنى از مثل موجوداتى را كه سعه وجودى و احاطهء شمولى نسبت به ساير افراد مادّى خود دارند كه مربى آنهايند ، اراده كرده است ؛ و كلّى به معنى اخير يكى از معانى صورت است كه هر موجود بالفعل را صورت گويند ، و به اين معنا جواهر مفارقه و عقول قادسه را صورت گويند كه موجوداتى كلّى به معنى وسيع و محيطند . ميرفندرسكى در همان قصيده معروف فرمايد :
صورت عقلى كه بىپايان و جاويدان بود * با همه و بى همه مجموعه و يكتاستى
تبصره : اين تبصره در دو امر است : يكى اين كه صدر المتألهين ، كلّى به معنى اخير را كه رب النوع بدان معنى است نيز به كلّى طبيعى تعبير كرده است ، جز اين كه به عبارت طبيعت كلّيه ؛ چنان كه در اواخر فصل دوم فن ششم جواهر و اعراض اسفار ( ط 1 ، رحلى ، ج 2 ، ص 181 ) فرمايد : حكمة مشرقية : اعلم أن الطبيعة قد تكون جزئية و قد توجد كلية ، و الأولى هي الطبيعة الخاصّة به شخص شخص ؛ و الثانية هي التي توجد مفارقة الهويّة عن المواد الجزئية