تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
تفرقه بين امور و تميز بين معانى آنها بر متوسطين پوشيده نيست ، تا چه رسد بر اين بزرگان ؛ يعنى افلاطون در تعريف مثل تجريد به حسب وجود را خواسته است كه موجود مجرّد نورانى متشخص خارجى است ، و اين ماهيّت مجرّده‌اى را كه شيخ در تأويل مثل گفت كه صورت كلّى عقلى است ، مجرّد به حسب عقل است و محال است در خارج موجود باشد . آيا مثل افلاطونى فرق ميان دو نحو مجرّد بحسب وجود و به حسب ذهن را نمىگذارد ؟ ! خلاصه سخن اين است كه مراد افلاطون از مثل ، موجود اصيل مجرّد متحقّق بالذات در خارج است ، و اين كه شيخ گفت صور كلّى عقلى است كه از وعاء ذهن تجاوز نمىكند ؛ زيرا كه صورت كلّيه عقليه ماهيت مجرّده از لواحق است كه موطن تقرّر او فقط ذهن است . و به عبارت ديگر اگر مراد از صورت كلّى ماهيّت مطلقه باشد ، اين كلّى طبيعى است كه در خارج اگر چه تقرّر مىيابد ، ولى تقرّر او در خارج بالعرض است ، نه بالذات ؛ زيرا وجود است كه در خارج بالذات متحقّق است و ماهيت به تبع او و بالعرض . پس با حرف افلاطون ، كه مثل را موجود بالذات مجرّد در خارج مىداند ، سازگار نيست ؛ و اگر مراد ماهيّت مجرّده از لواحق است ، اين معنى مىتواند هم كلّى منطقى باشد و هم كلّى عقلى ، و اين هر دو كلّى وعاء تحقّقشان ذهن است ، نه خارج . پس با حرف افلاطون به كلّى مباين است . توضيح آن ، اين كه لفظ كلّى در اصطلاح منطق و فلسفه به اشتراك لفظى بر چندين معنى اطلاق مىشود ، به اين بيان : هر مفهوم كه فرض صدق آن بر كثيرين ممتنع باشد ، چون مفهوم زيد جزئى است ، و اگر نباشد ، چون مفهوم انسان كلّى است ، كلّى به اين معنى را كلّى منطقى گويند . و طبايع اشياء را كه آنها را ماهيت مطلقه مىگويند ، از اين رو كه لا بشرطند و بر متقابلات مادّى خارجى صادق مىآيد كه « اللّا به شرط يجتمع مع الف شرط » چون طبيعت انسان كه در افراد انسان خارج نيز متحقّق است ، و طبيعت حجر كه در اشخاص حجر خارج موجود است ، و همچنين طبايع آب و خاك و آتش و بياض و