به شكل انسان ، و ديگرى به شكل ثور ، و ديگرى به شكل ديك ، و ديگرى به شكل اسد ؛ و يا روايات بسيارى كه به عنوان ملائكه موكّل بحر و برّ و غيرهما آمده است ، و يا آياتى كه به عنوان مدبّرات و حافظين و غيرهما آمده است ، همه از اين قبيل بوده باشند كه حقايقى خارجى و در حقيقت قوىاند ، مرتبهء نازله عقولاند كه متعلّق به عوالم جسم و جسمانيّات مىباشند و آنها را به اين لحاظ نفوس مىنامند ؛ يعنى به لحاظ تعلّق تدبيرى نفوساند كه در طول عقل مفارق بسيط قرار گرفتهاند ؛ چنان كه مرتبهء نازله روح انسانى نفس است كه متعلّق به بدن و مدبّر آن است ؛ بلكه خود بدن با حفظ عنوان بدن مرتبهء نازله روح و نفس است كه در حقيقت صورت واقعى بدن و حافظ وحدت و هويّت شخصيّه او همان روح است ، و بدن مصنوع نفس و نفس مرتبهء نازله روح و روح شعاعى از اشعّه عقل مفارق است كه نفس در حدوث قوّهاى جسمانى ، و بر اثر قابليّتش و حسن تدبير مربّيش در بقاء روحانى مىگردد ، و همه اعضاء و قوى كه فروع يك شجره هوّيت انساناند ، به لحاظ مظاهر و مجارى بروز و ظهور و يا صدور آثار و افعالش متكثّر مىشود ، و پيكر هستى مطلقا همين سان است . عارف جامى در اين باره گويد :
حق جان جهانست و جهان جمله بدن * اصناف ملائكه قواى اين تن
افلاك و عناصر و مواليد اعضاء * توحيد همين است و دگرها همه فن
اطلاق جان بر حق تعالى ، و اطلاق بدن بر جهان ، نه از اين روى است كه جان به بدن مستكمل است ؛ بلكه از آن روى است كه بدن قائم به جان است و جان قيّم و قيّوم بر آن . ميرفندرسكى در همان قصيده معروف ياد شده گويد :
جان عالم گويمش گر ربط جان دانى به تن * در دل هر ذرّه هم پنهان و هم پيداستى
و صدر المتألهين در فصل نهم مرحلهء چهارم اسفار ( ج 2 ، ص 58 ، إلى ص 111 ، به تصحيح و تعليقات اين خدوم علم ) ، اقوالى چند از اثولوجيا نقل مىكند كه همهء آنها