است كه اين موجودات نشأه مادّى در عين حال كه افراد انواع مثل خود مىباشند ، از آن جهت كه معلول آنهايند ، فروع و ظلال و صور آنهايند ؛ يعنى هم اين فرد مادّى و هم آن فرد مجرّد عقلانى ، هر دو از افراد يك نوعاند ، و اين مثل آن است نه مثال آن ، و اختلاف در كمال و نقص و شدّت و ضعف است ؛ و فرد تامّ كامل شديد علّت فرد ناقص ضعيف مادّى و مخرج و غايت و صورت به معنى فصل محصّل و جهت وحدت اوست . مرحوم حاجى در بحث مثل حكمت منظومه گويد :
و المثل لا مجرّد المثال * و اختلفا بالنقص و الكمال
. فرق ميان مثل و مثال در همين رساله گفته شد كه حق تعالى « ليس كمثله شيء و للّه المثل الأعلى » . خلاصه اين كه مثل شىء آنى است كه با او در تمام ماهيّت موافق و متّحد بوده باشد و اختلاف و تفاوت در عوارض مشخّصه فرديه ، چون زيد كه مثل عمرو است در ماهيت انسانيت و تفاوت در عوارض مشخّصه خارج از ماهيت دارند ؛ امّا مثال گاهى ظلّ شىء و در طول آن است ، و گاهى براى ايضاح است كه نمودار شىء است و با او در بعضى از جهات موافق است نه در ماهيت ؛ چنان كه زيد در دليرى مثال شير است ، و به قول عارف رومى در دفتر چهارم مثنوى :
كان دلير آخر مثال شير بود * نيست مثل شير در جمله حدود
فرقها بىحدّ بود از شخص شير * تا به شخص آدمى زاد دلير
خلاصه ، مثل شىء در عرض آن است و مثال شىء در طول آن ، و در قوس نزول نازلى و ظهورى از خود آن است و در قوس صعود اصل و واقعيت آن است .
متألّه سبزوارى در حكمت منظومه سه وجه در تسميه ارباب انواع به مثل بيان فرموده است ، و عبارتش اين است :
إنما سمّيت تلك العقول المتكافئة مثلا ، لكونها أمثالا لما دونها ، و مثالات و آيات لما فوقها لأنها صور أسمائه تعالى و حكايات صفاته أو لكونها أمثالا للاشراقات العقلية التي في سلسلة القواهر الأعلين ؛ إذ قد علمت أن الإشراق العقلى يحصل منه مثله ؛ كما أن اشراق العقل يجعل النفس مثله . ( ج 3 ، 704 ، بتصحيحنا و تعليقاتنا عليه )
وجه اول و دوم را پيشترك گفتهايم ، و وجه سوم اين است كه ارباب انواع را از اين