جسمانيّات ظلال آنهايند ؛ چنان كه ميرفندرسكى فرمود : « صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى » ؛ يعنى حقايق عالم اعلى اصل ، و موجودات اين نشأه صور و فروع و ظلال آنهايند ؛ و صور اين نشأه به منزلت ابدان و مظاهر آنهايند و بدون اين صور امساك جود و تعطيل وجود لازم آيد .
چنان كه اشاره كردهايم مثل نوريه را هم از جهت اين كه حكايات و مثالات و آيات ما فوق خود كه اسماء و صفات اللّه و صور علميه او هستند مىباشند ، و آن اسماء حسناى الهيّه ارباب ارباباند ، و هم اين كه امثال انواع متأصّله اين نشأه مىباشند ؛ نه اين كه گمان شود كه آنها مثل موجودات اين نشأهاند ، به اين معنى است كه قالبها و الگوها و دستورها و برنامههايى از جهت خلقت موجودات اينجا مىباشند ؛ زيرا اگر چنين باشد :
اوّلا ، بايد مثل را مثل ديگر باشد و هكذا .
و ثانيا ، بايد مادون آنها در وجود غايت آنها باشد و حال اين كه برهان قائم است كه « العالى لا يكون لأجل السّافل » ؛ چنان كه « العالى لا ينظر إلى السّافل » ؛ زيرا كه عالى به حسب وجود اشرف است ، و اخسّ غايت اشرف نمىشود و منظور او نمىگردد .
و ثالثا ، قاعده متين امكان اشرف قائل است كه تا ممكن اشرف موجود نشد ممكن اخسّ وجود نمىيابد . مرحوم حاجى در حكمت منظومه ( ج 3 ، ص 730 ، بتصحيحنا و تعليقاتنا عليه ) گويد :
الممكن الأخسّ اذ تحقّقا * فالممكن الأشرف فيه سبقا
بلكه همانطور كه مكرّر تذكر دادهايم ، انواع متأصّله اين نشأه ، اصنام و اظلال ارباب نوريّه عقليّه خودند ؛ و چنان كه صاحب اسفار ( رضوان اللّه عليه ) در فصل نهم مرحله چهارم آن افاده فرموده است :
و لا يتوهّمن من اطلاقهم المثل على الصور العقلية القائمة بذواتها في عالم الإله ، أنّ هؤلاء العظماء من الفلاسفة يرون أنّ أصحاب الأنواع أنما وجدت من المبدع الحق لتكون مثلا و قوالب لما تحتها ؛ لأن ما يتّحد له المثال و القالب يجب أن يكون أشرف و أعلى ؛ لأنّه الغاية و لا يصحّ في العقول هذا فانّهم أشدّ مبالغة من المشائين في أن العالى