غايت آمال عارفان است رسد ؛ و به لطيفه بحول اللّه و قوته در مقام ايجاد ، و اقوم و اقعد در مرتبت اسناد پى برد . و از اينجا جبرى را به افراط ، و تفويضى را به تفريط ژاژخاى يابد ؛ و حكم عدل امر بين الامرين را بر جان و دل نشاند ؛ و به حق بودن كلمات نورى وجودى و قيام آنها به رب مطلق و معيت قيّوميه رب مطلق بر آنها آگاه گردد ؛ و به سرّ الحمد للّه رب العالمين واقف ، و به معرفت اثر بسيار بسيار نفيس : « من عرف نفسه فقد عرف ربه » عارف شود .
فه - آنكه خود را دوست دارد ، ديگر آفريدهها را دوست دارد كه همه براى او دركارند .
فو - آنكه براى خدا يك چلّه كشيك نفس كشد ، چشمههاى دانش از دلش بر زبانش آشكار گردد . چنان كه خواجه عالم ( صلّى اللّه عليه و آله و سلم ) فرموده است : « من أخلص للّه اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه » .
فز - آنكه خود را جدولى از درياى بيكران هستى شناخت ، دريابد كه با همه موجودات مرتبط است ، و از اين جدول بايد بدانها برسد .
ما جدولى از بحر وجوديم همه * ما دفترى از غيب و شهوديم همه
ما مظهر واجب الوجوديم همه * افسوس كه در جهل غنوديم همه
فح - آنكه در گوهر نفس خود ، ساعتى بفكرت بنشيند دريابد كه اگر خود او آن را به تباهى نكشاند هيچكس نتواند آن را تباه كند . و آنچه كه او را از تباهى باز مىدارد ، دانش بايسته و كردار شايسته است كه دانش آب حيات ارواح است چنان كه آب مايه حيات اشباح است .
فط - آنكه در انسان تمام و ناتمام انديشد دريابد كه :
بود مرد تمامى آن كه از تنها نشد تنها به تنهايى بود تنها و با تنها بود تنها
ص - آنكه در مباحث حواس خمس كتب حكمى دقت كند ، دريابد كه همه آن مطالب سنگين و سهمگين بهخصوص مسائل ابصار كه از همه دشوارتر است ، اختصاص به يك نشأت ابتدايى طبيعى انسان دارد ؛ چه اين كه در رؤياى منامى همه آنها دركارند با اين كه هيچيك از شرائط احساس دخالت ندارد . حال اگر از عالم