تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
است كه اين كالبد سايه‌اى از آن است ، و اين جواسيس همه سدنه او و از شئون اويند ، اين غذا شبهه‌ناك است ، غصبى است ، مال يتيم است ، زنهار و دو صد زنهار نخور كه براى روحت ناگوار است ، اين غذاى حرام با آن چنان كند كه هزاران بار به توان هزاران بار بدتر از خوراك نامناسب با تن . فد - آن‌كه در اعضا و جوارح آشكار و پنهانش به خوبى عميق و دقيق شود و بويژه اگر در علم شريف تشريح دست داشته باشد ، هريك را با صنعى پيراسته ، و اندازه‌اى بايسته ، و شكلى شايسته ، و زيبايىاى دل خواسته ، و نظمى آراسته ، به شگفتى تمام تماشا مىكند ؛ و به يقين اذعان مىنمايد به از آن كه هستند تصوّر شدنى نيست . آنگاه هر فعلى از افعال خود را به قوه‌اى خاص و عضوى به‌خصوص اسناد دهد . و گاهى در مقام اسناد بدانها اشارت كند كه مثلا : با اين دو ديده‌ام و شنيده‌ام ، و دست بر چشم و گوش خود نهد . و در عين حال با اندك التفاتى اعتراف كند كه هيچيك در فعل خود استقلال وجودى ندارد ؛ چنان كه مرده را مىنگرد كه همه اندام او به جاى خوداند . ولى آثار زنده ندارند ؛ بلكه پس از چندى از يكديگر گسيخته شوند و زيبايى خود را از دست دهند و تباه گردند ، به حدّى كه آن پيكر سبب انس و الفت ، حال موجب خوف و نفرت شده است . لذا ايجاد افعال و آثار را از ديگرى يابد ، و ميان ايجاد و اسناد فرق گذارد ، كه ايجاد از گوهرى به نام نفس و روح است و اسناد به قوا و اعضاء . و كثرتش را به يك وحدت استوار ، و در فعل به اختيار يابد . نه كثرتى كه يكى جابر و دگران مجبورند ، بلكه يكى رب و ديگران مربوبند ؛ و نه كثرتى كه هر يك متفرد در افعال و ممتاز و منحاز از ديگرى به استقلال است بلكه يكى مطلق و ديگران مقيّد و شئون اويند ؛ و نه وحدتى كه منكر كثرت و مجالى و مظاهر نفس شود ، از ايرا كه ربّ بىمظاهر را معنى نبود ، لاجرم وجود قوا و اعضا را به لغو و فضول نسبت نكند بلكه حق داند و با نبودن يكى از آنها نفس را در كارش مختل يابد ؛ اما وحدت در كثرت و كثرت در وحدت بيند : وحدتى قاهر و محيط ، و كثرتى مقهور و محاط . پس سفرى از خود به نظام احسن هستى كند ، و به توحيد حقيقى قرآنى كه