تمثيل فرموده است : « دانه خردل از هر بذرى ريزتر است ، و هر گاه كشت شود شاخههاى بزرگ برآورد كه پرندگان آسمان در سايه آن بسر آورند » ؛ نقطه نطفه هم دانهاى است كه بالقوه شجره طوبى و سدرة المنتهى مىشود ؛ يعنى اين قوه جسمانى بالفعل مفارق عقلى بالقوه است كه به حركت در جوهر و تبدل ذات و استكمال وجوديش در تحت تدبير ملكوت ، مفارق روحانى ابدى گردد . بدان لحاظ كه كمال جسم است به تازى نفس گويند و به پارسى جان ؛ و چون ببالد و نيرو گيرد و تجرّد يابد به پارسى روان خوانند چنان كه مخرج او را از نقص به كمال روانبخش . پس جان در تحت تدبير ملكوت از خاك رويد و باليدن گيرد تا روان شود كه
وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً ؛
و با اين كه روان است به اضافت با تن جان است و تن مرتبه نازله آن است كه نه جان بىتن است و نه تن بىجان ؛ و به قلم شيواى بابا افضل شيرينبيان در مناسبت تن با جان :
تن و جان به هم تمام و كاملند و از هم جدا نيستند : تن و جان به هم تن است ، و جان و تن به هم جان است . تن را چون به چشم حقيقت بينى جان باشد ، و جان را چون به چشم اضافت بينى تن باشد ، و در جمله محسوسات و معقولات و متقابلات چنين ميدان .
پس انسان عبارت از به نيت جسمانى تنها نيست ، و نيز عبارت از روحى تنها نيست ، و مركّب از جسم و جان به تركيب انضمامى نيست ، بلكه انسان حقيقت واحدى است كه بدنش مرتبه نازله اوست و يك هويت و شخصيت است ، و در حقيقت همانى است كه به من و أنا و مانند آنها بدان اشارت و تعبير مىكنند .
الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ
« 1 » ،
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ
« 2 » ،
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ
- الى قوله سبحانه - :
ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ
« 3 » ، همين خلق شده از سلاله
هامش
( 1 ) - سجده ، آيهء 8 .
( 2 ) - حجر ، آيهء 26 .
( 3 ) - مؤمنون ، آيهء 14 .