يابد : يك چيز به حسب شخصيّت ، دو چيز يا چند چيز به لحاظ تحليل عقلى .
يك شخصيت ممتدّ از فرش تا فوق عرش ، كه يك انسان طبيعى و مثالى و عقلى و الهى است : طبيعت هميشه سيّال است ، و صورت او به تجدد امثال محفوظ است ، و در حقيقت روح متجسّد است ؛ مثال را تجرد برزخى است ، و عقل را تجرد تام ، و الهى اين كه هيچچيز به انفصال و استقلال نازل نشده است بلكه
بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ . *
روان گوهرى نورانى منزّه از مشاين طبيعت ، مغتذى به حقائق علميه است . و حقائق علميه صور فعليهاند كه به كمال رسيدهاند و حركت در آنها راه ندارد و گرنه بايد بالقوه باشند و لازم آيد كه هيچ صورت علميهاى متحقق نباشد و به فعليت نرسيده باشد . پس انسان ثابت سيال است ، هم براهين تجرد نفس در وى به قوّت خود باقى است ، و هم أدلّه حركت جوهر طبيعت صورت جسمانيه .
سه - آنكه در آلام و لذات دنيوى كه از خارج به دو اصابت مىكنند و از انفعالات نفساند ، و نيز در آلام و لذات أخروى كه از تمثلات و ادراكات در حال انصراف از اين نشأه در نوم يا بيدارى به انشاء نفس و واردات داخلى مىچشد كه از افعال نفساند ، نظر كند بدين حقيقت اذعان كند كه لذات و آلام نفس در اين نشأه از مقوله انفعال ، و در آن نشأه از مقوله فعلاند .
سو - آنكه در نحوه تحصيل معارف خود نظر كند ، دريابد كه قواى بدنى از حواس ظاهر و باطن ، در ابتداى امر ، معدّات نفس براى كسب علوماند ، و نفس كه قوى شده است از آنها مستغنى گردد ؛ و چه بسا كه اشتغال قوى در اين هنگام به خارجيات و شواغل حسّى ، نفس را از كارش باز بدارد و رهزن وى شود ؛ لاجرم نفس را گوهرى نورانى قائم به ذات خود مىيابد ؛ و براى چنين گوهر ، ممكن است جميع مجردات را بدون آلت ادراك كند .
سز - آنكه در اختلاف امزجه و نفوس آنها تأمل كند ، مىبيند انسانى غبى است يعنى گول است و او را از فكر فائدتى نباشد ؛ و ديگرى به قدرى ثقافت و حدّت ذهن دارد كه غنىّ است يعنى از تعلم و تفكر بىنياز است ؛ و بين اين دو را