تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
اول صفتى كه در اين حضرت به ظهور پيوست علم بود يعنى جميع اعيان ثابته در اين حضرت حاضر شد به حضور علمى و اسم « العليم » ظاهر شد . پس اقتضاى حضرت الهى جلّت عظمته ترجيح داد وجود اعيان ثابته را بر عدم و اين صفت را اراده نامند و اسم « المريد » اينجا معلوم گشت . پس علم حق سبحانه به استوا و استيلا قرين شد براى ايجاد اعيان ثابته در حال عدم و اين صفت را قدرت گفتند و اسم « القدير » هويدا شد و به واسطهء مشاهدهء حق اعيان ثابته را قبل از وجود خارجى اسم « البصير » پيدا شد و به سبب اطلاع حق بر ملتمسات اعيان ثابته به زبان استعداد كه ما را به ظهور رساند ( و قبول حق آن ملتمسات را سمع خوانند ) اسم « السميع » آشكار شد پس ارادهء حق با اين حال منظم گشت و متعلق به ايجاد اعيان ثابته شد و كاف به نون پيوست تا به امر كن ، فيكون شد و اين حال را كلام گفتند و اسم « متكلم » در اين محل به ظهور آمد و چون اين شش صفت مذكور مترتب بر صفت حيات است اسم « الحى » مقدم اسماء آمد و آخر اسماء متكلم آمد . اين اسماء سبعه را ائمهء اسماء خوانند كه آنها را نيز امامى است . بعضى آن امام را اسم الحى دانند و بعضى اسم العليم . چون اين اسماء در هيچ حال از ذات حق سبحانه منفك نيستند لهذا اسماء ذاتشان شمرند مگر متكلم كه مقتضى اثنينيت است ميانهء مخاطب و مخاطب و بر جميع معانى شمول دارد از امر و نهى و وعد و وعيد و اخبار و انشاء و غير ذلك و بعضى اين را از اسماء صفاتش شمرده‌اند پس هر چند كثرت افزايد تنزل افزايد و در هر تنزلى فراخور آن به تعينى ديگر ظهور كند و خود را به خود نمايد پس از حضرت واحديت و الوهيت كه عالم جبروت بود تنزل فرمود به حضرت لوح محفوظ و عالم امر عبارت از آن است و عالم او را عالم ملكوت گويند و اين نفس ناطقه را چون نيك بنگرى همان عقل اول است كه به اعتبار ادراك كليات و تجردى كه دارد او را عقل خوانند و به اعتبار ادراك جزئيات و تعلقى كه به اجرام سماوى دارد آن را نفس مىگويند تا چنان شود كه صورت آن كليات عقليه در هويت نفس منطبقه ( منطبعه - ظ ) به صورت جزئيات ظهور كند و جزئيات بدان كليات