تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
غنچه پيكان به گل او نهفت * صد گل محنت ز گل او شگفت روى عبادت سوى محراب كرد * پشت به درد سر اصحاب كرد خنجر الماس چو بند آختند * چاك به تن چون گلش انداختند غرقه به خون غنچه زنگارگون * آمد از آن گلشن احسان برون گل گل خونش به مصلّى چكيد * گشت چو فارع ز نماز آن بديد اين همه گل چيست ته پاى من * ساخته گلزار مصلّاى من صورت حالش چو نمودند باز * گفت كه سوگند به داناى راز كز الم تيغ ندارم خبر * گرچه ز من نيست خبردارتر طاير من سدره نشين شد چه باك * گر شودم تن چو قفس چاك‌چاك جامى از آلايش تن پاك شو * در قدم پاك روان خاك شو شايد از آن خاك بگردى رسى * گرد شكافى و به مردى رسى
ص 141 ، س 6 و 7 ، قوله :
« اندرين ره نماز روحانى * آن به آيد كه خشك جنبانى جان گدازد نماز بار خداى * خشك جنبان بود هميشه گداى » .
خشك جنبان كسى را گويند كه جنبش و حركتهاى بىنفع و فائده از او به عمل آيد . ( برهان قاطع ) . بار خداى ، به تقديم صفت بر موصوف است چه اين كه بار پارسى سره است و به معنى بزرگ آمده است ، و آن را در پارسى معانى بسيار است ، و در اين بيت همان بزرگ مراد است ، و ما در محاورات و دعاهاى خود مىگوييم : « بار خدايا » يعنى اى خداى بزرگ . و گمان نبرى كه آن مخفّف « بارئ » عربى است . ص 141 ، س 10 و 11 ، قوله :
« گرت نبود ز بحر درّ خوشاب * هم تو دانى كه در نمانى از آب چنگ در راه حق زن اى سرهنگ * گرت نبود مراد نبود ننگ » .
خوشاب بر وزن دوشاب هر چيز سير و تازه و آبدار را گويند عموما ، و جواهر و مرواريد را گويند خصوصا . سرهنگ بر وزن فرهنگ سرلشكر را گويند چه هنگ