تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
ص 109 ، س 20 ، قوله :
« چون رهى كرد فخر و عار ترا * اى حدث با قدم چه كار ترا » .
رهى در اينجا به معنى غلام است و آن را معانى ديگر است كه در اينجا مراد نيست . يعنى تو غلام و اسير فخر و عارى ، اى حدث ترا با قدم چه كار . ص 110 ، س 17 ، قوله :
« از پى زنگ آينهء دل حر * لاست ناخن براى هستى بر » .
براى به ضم با است و بر نيز ، آن از بريدن است و اين از بردن . ناخن براى فارسى مقراض اسم آلت از قرض است كه واژه تازى است ، و به تركى قيچى گويند . محسنات بديعه در اين بيت به كار برده است كه حرف لا را تشبيه به مقراض كرده است كه در صورت مانند آن است و در معنى هستى بر است ، و بعضى لا را به جارو رشتى تشبيه كرده است ، اين حرف لاى لا إله إلّا اللّه است . و در قصيده رائيه ديوانش كه در چند سطر پيش آن را نام برده‌ايم فرموده است :
زانكه در قعر بحر إلا اللّه * لانهنگى است كفر و دين اوبار
آرى لا نهنگى است كائنات آشام . او بار بر وزن افسار بلع‌كننده و فروبرنده را گويند ، و هر جانورى را كه جانور زنده را فرومىبرد اوبار گويند ، و چون فرو برده است گويند او را اوباريد . ص 112 ، س 3 ، قوله :
« گر همى روح خواهى از تن فرد * لا چو دار است گرد او برگرد » .
يعنى لا مانند دار است و خود را بدار لازن ؛ حديث « موتوا قبل أن تموتوا » در پيش گفته آمد . خواجه حافظ گويد :
از پاى تا سرت همه نور خدا شود * در راه ذوالجلال چو بىپا و سر شوى
ص 112 ، س 12 ، قوله :
« نفس تست آن كه كفر و دين آورد * لاجرم چشم رنگ بين آورد