را نشناسد خدايش را نمىشناسد زيرا كه بدن انسان و تعلق نفس ناطقه بدان همه پديد آمده از راه اسباب است . بدن مركب از عناصر است و شكل و تركيب دائمى و حيات آن حاكى از وحدت صنع صانع حىّ عليم قدير است . پس هر كس نفس خويش را بشناخت پروردگار خويش را بشناخت . يعنى معرفت نفس به معرفت الله تعالى مىكشاند ، زيرا كه الله اسم اعظم ذات وجود صمدى است كه مستجمع جميع صفات جمال و جلال است ، و مصنوعى اينچنين را صانعى آنچنان بايد ، همانگونه كه در كلمه 26 صد كلمه گفتهايم :
آن كه « من عرف نفسه فقد عرف ربّه » را درست فهم كند ، جميع مسائل اصيل فلسفى و مطالب قويم حكمت متعالى و حقائق متين عرفانى را از آن استنباط تواند كرد ، لذا معرفت نفس را مفتاح خزائن ملكوت فرمودهاند ، پس برهان شرف اين گوهر يگانه ، أعني جوهر نفس ، همين مأثور شريف « من عرف . . . » بس است .
خداى سبحان كارهاى جهان را هم به خود نسبت داده است ، و هم نسبت به اسباب داده است ، مردم طبيعى همه چيز را نسبت به اسباب مىدهند چنان كه گويند ابر و باران از بخار آب است ، و نمو درخت از جذب ريشه و برگ ، و تولّد حيوان از حرارت و تأثير رحم و غيره . اما خداپرستان گويند اين اسباب مسخر پروردگارند . نادان است آنكه نظر به اسباب دوخته و از مسبّب غافل گرديده است . گروهى مردم بيهوده مىكوشند اسباب و آلات را عزل كنند ، و گويند هيچ چيز مؤثر نيست جز خداوند به مباشرت بىواسطه اسباب ، اما خداوند در قرآن غير از اين مىفرمايد :
اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِي السَّماءِ كَيْفَ يَشاءُ وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ
« 1 » .
يعنى خدايى كه بادها را فرستاد تا ابر را برانگيزانند پس خدا ابر را در آسمان مىگسترد هرطور خواهد و طبقهها قرار مىدهد پس مىبينى باران از ميان آن بيرون مىآيد .
هامش
( 1 ) - روم ، آيهء 49 .