و دعوتشان را اجابت نمودهايم . و آن اوان زمان شهرت و بحبوحه اوج آوازه متأله سبزوارى و حوزه درس او در سبزوار بود ، و سبزوار آن زمان نيز روز منزل و شب منزل كاروانيان بود كه در آنجا بارگيرى مىكردند و اتراق مىنمودند ؛ پس از آن كه كاروان ما در آنجا بارگيرى كردند ، به همراهان گفتم من به شهر مىروم و تا بعد از ساعتى برمىگردم ؛ پرسيدند در شهر چه كار داريد و براى چه مىرويد ؟ گفتم عالمى بزرگوار در سبزوار تشريف دارد به زيارت ايشان مىروم ، گفتند سفر ما سفر زيارت است چه بسيار خوب كه ما هم به حضور اين عالم روحانى تشرّف حاصل كنيم ، چند نفر برخاستند و با من به راه افتادند تا به حضور جناب حاجى تشرّف يافتيم ، و پس از برههاى رخصت طلبيديم و برخاستيم ؛ حاجى به من اشاره كرد و گفت آقا شما باشيد كه من يك دو جمله حرفى با شما دارم ، سپس رو به من كرد و فرمود آقا مشغول درس و بحث و تحصيلت باش ، آن كار شبانهات را رها كن و از آن دست بردار كه به جايى نمىرسى و نتيجهاى جز اتلاف وقت ندارد .
واقعه مذكور را حضرت استاد علامه شعرانى ( قدس سرّه الشريف ) در مقدمه اسرار الحكم به تصحيح و تعليق آن جناب ( ص 20 ، ط 1 ) به نحو خلاصه بدين گونه نقل فرموده است :
مرحوم آية الله حاجى شيخ عبد النبى نورى كه از بزرگان علما و مرجع تقليد بودند نقل مىكردند در ايام شباب در طهران به تحصيل علوم مشغول بودم و در هر فنّى رغبتى داشتم ازجمله كيميا أما سرّا و هيچكس از آن آگاه نبود تا با جمعى از اهالى نور توفيق زيارت ثامن الأئمه ( عليهم السلام ) نصيب گرديد و به سبزوار عبور افتاد ، البته براى تيمّن به زيارت آن حكيم عظيم الشأن مشرّف شديم و افتخار دست بوس آن مرد بزرگ حاصل شد ، چون خواستيم از خدمتش مرخّص شويم مرا بخصوص نگاهداشت تا رفيقان بيرون شدند آنگاه نصيحت فرمود كه آن عمل خفى را كه كسى اطّلاع ندارد ترك كنم و اين را از كرامات آن بزرگوار مىشمرد ، و نظائر اين از آن جناب باز نقل كردهاند ، رحمة الله عليهم اجمعين . اين بود عبارت
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 174
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٧٤