تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
لهو و لعب مىگذرانند ، و به دام فريب انّما الحيوة الدنيا لهو و لعب مقيّداند . آية الله رفيعى در كودكى تا ميدان بازى رفت و بازى نكرد ، اما حضرت يحيى پيغمبر تا ميدانگاه بازى هم نرفته بلكه از درون خانه آواز داد كه دار ، دار حقيقت است و دار بازى نيست . غرض اين كه مرحوم حاجى از همان كودكيش معلوم بود كه چه كسى است . كرامتى از متأله سبزوارى به زبان استاد علامه ذوالفنون شعرانى براى شما حكايت كنم : - به صورت جمله معترضه ، يا مقدمه عرض مىشود كه تنى چند از اساتيدم آيات عظام حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى ، و حاج ميرزا ابو الحسن رفيعى ، و حاج شيخ محمد تقى آملى از شاگردان حاج شيخ عبد النبى نورى بودند ؛ و آقايان شعرانى و آملى هر دو برايم حكايت فرمودند كه تهران زمان ما بلد علم بود و علماى بزرگ و نامدارى در آن وجود داشتند ، مع ذلك جناب حاج شيخ عبد النبى نورى در معقول و منقول اعلم من في البلد بود - . مقصود اين كه حضرت آقاى شعرانى در مجلس درسى حكايت فرمود كه حاج شيخ عبد النبى نورى در جلسه درسى براى ما نقل كرده است كه گفت : من در ايام طلبگى از نور مازندران براى تحصيل به تهران آمدم ، و در مدرسه سپهسالار قديم حجره‌اى گرفتم و به درس و بحث اشتغال داشتم ، قضا را رساله‌اى در كيمياگرى به دستم آمد ، و من شبها پس از به خواب رفتن طلّاب مدرسه پوشيده و پنهان از آنان ، در پشت بام مدرسه مطابق دستور آن رساله عمل مىكردم ، لذا هيچكس از كار من آگاه نبود ؛ همينسان بدان كار در شبها اشتغال داشتم تا فصل بهار فرارسيد و تنى چند از طايفه ما از نور براى تشرف به ارض اقدس رضوى به تهران وارد شدند و در مدرسه سپهسالار قديم به ديدار من آمدند و گفتند آقا شيخ عبد النّبى ( اسم نخستين آن جناب به تسميه پدر و مادرش « نبىّ » بود ، تا اين كه طلبه شد و درس خواند و به عقل آمد ، نامش را تغيير داد و نبي را عبد النّبى كرد ) ما مىخواهيم به زيارت تربت امام هشتم تشرّف حاصل كنيم ، اگر مايليد مهمان ما بوده باشيد و ما در اين سفر با شما باشيم ؛ ما هم از ايشان تقدير كرده‌ايم