رجوع شود .
ميدانى در بيان اين مثل دو واقعه را نقل كرده است ، واقعه نخستين حكايتى بدين صورت است : حنين موزه دوزى يعنى كفشدوزى از اهل حيره بوده است ، مردى اعرابى خواست از او موزهاى بخرد ، در بهاى آن چند بار حرف در ميانشان ردّ بدل شد ، سرانجام اعرابى با آن همه چانه زدن موزه را نخريد و حنين سخت در غضب شد و بر سر آن شد كه اعرابى را نيز به خشم آورد . چون اعرابى رهسپار شد حنين از سوى ديگر رفته يك لنگه كفش را بر سر راه وى انداخت ، و پيش رفته لنگه ديگر را نيز بر سر راه وى نهاد ، و خود در كنارى كمين كرده بنشست . چون أعرابى به لنگه نخستين برخورد كرد گفت اين لنگه كفش چه قدر شبيه به كفش حنين است اگر آن لنگه ديگر با اين بود مىگرفتمش ، چون پيش رفت و به لنگه ديگر رسيد پشيمان شد كه لنگه پيشين را ترك گفته است ، از شتر فرود آمد و زانويش را به بست و براى گرفتن موزه اول برگشت ، حنين فرصت كرده شتر را با آنچه بر او بود در ربود . چون اعرابى به خانه خود بازگشت كسانش پرسيدند از سفرت چه آوردهاى ؟ گفت : دو لنگه موزه حنين را آوردهام . پس اين داستان مثل شده است براى هر كس كه از سفر خود نااميد باز گردد .
واقعه دوم حكايتى بدين صورت است كه آن را ميدانى پس از نقل داستان نخستين گويد : ابن سكّيت گفته است : حنين مردى دلاور بود ، نسبت خود را به اسد بن هاشم بن عبد مناف ادعاء كرد ، يك جفت موزه سرخ رنگ پوشيد و نزد عبد المطّلب آمد و گفت اى عمّ ! من فرزند اسد بن هاشمم . عبد المطلب گفت : نه چنين است كه من پوشاك - يعنى موزه - فرزند هاشم را در تو مىبينم ، شمايل هاشم را در تو نمىيابم ، برگرد . حنين نااميد برگشت . و اين مثل شده است كه « رجع حنين بخفّيه » .
نگارنده گويد : مثل ياد شده به صورت دوم راست و درست و استوار نمايد ، و به وجه نخست گويا براى خوش آمد عوام ساخته شده است . و ما هر دو واقعه را از مجمع الأمثال ميدانى نقل به ترجمه كردهايم . و در بيان مثل وجهى ديگر در وسيط
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 436
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٤٣٦