ناطقه ، يك هويّت ممتدّه است ؛ و تمام كثرات اين يك هويّت ممتدّه ، كه به اسامى گوناگون ناميده مىشود ، قائم به يك حقيقت به نام نفسِ ناطقهاند و همه مظاهر و مَجالى نفساند . و به عبارت ديگر ، نفس را مراتب و شئون است ، و نَفس اصل محفوظ در همه اين مراتب و شئون است ، كه در موطن لمس لامسه است و در موطن وهم واهمه و در موطن عقل عاقله و هكذا در هر موطن . قال اللّه تعالى :
ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً
« 1 » .
هر يك از اعضاء و جوارح و قواى ظاهره و باطنه را فعليّتى خاص است ، يعنى داراى صورتى خاص و حقيقتى خاصّ است . چشم را صورتى است و گوش را صورتى است ، خيال را صورتى و وهم را صورتى است ، و هكذا جز آنها را و حافظ همه آنها آن اصل محفوظ به نام نفس است . و اگر نفس قطع علاقه از آنها كند ، صورت آنها زايل مىگردد و همه مضمحل و متلاشى مىگردند . پس نفس است كه صورت آنها و جهت وحدت آنهاست ، هر چند كه هر يك را صورتى خاص است ، حاصل اين كه حافظ همهء اين كثرات و صورت هر يك آنها يك اصل محفوظ است كه كثيرى واحد و واحدى كثير است ؛ كه در مقام كثرت ، فعل هر يك آنها را إسناد به خود آن مىدهد ، كه چشم مىبيند و دست مىگيرد و گوش مىشنود و پا مىرود و هكذا ؛ و در مقام وحدت ، همه اين افعال به يك حقيقت منسوب است ، كه مىگويد : من ديدم و من گرفتم و من شنيدم و رفتم ، و به همين مثابت است آن كه فرمودهاند عقل كلّى مانند صورت براى عالم طبيعى و يا مانند فصل محصّل آنست ( العقل الكلّي هو كصورة للعالم الطبيعيّ و كفصل محصّل له ) ، و يا آن كه فرمودهاند حق - تعالى - صورة الصّور است . بلكه بتحقيق از اين مثابت و منزلت برتراند ، كه با قطع علاقه نفس از بدن ، بدن متلاشى مىگردد ؛ اما در عقل و حق ، با فرض قطع و رفع از جهان ، « جهان سر به جيب عدم دركشد » و اسم و رسمى براى چيزى نخواهد ماند .
هامش
( 1 ) - سورهء نوح ( 71 ) : 13 - 14 .