متقوم است به ادراك حصولى به خود ، يا به ادراك مرغير خود را ، يا باستعداد ادراك ، و جميع باطل است به آنچه لازم آورده . و بعد فرموده كه :
« قيل لي : فاذا ينبغى أن يجب وجودك ، و ليس كذا . قلت : الوجود الواجبى هو الوجود الذي لا اتم منه و وجودى ناقص ، و هو منه كالنور الشعاعي من النور الشمسي ، و الاختلاف بالكمال و النقص لا يحتاج الى مميز فصلي ، و امكان هذه نقص وجودها ، و وجوبه كمال وجوده الذي لا اكمل منه » انتهى .
معترض گويد كه هرگاه تو به حسب گوهر ذات نفست وجود بىماهيت هستى پس بايد واجب الوجود باشى . ولى نه از اين راه كه نفس وجود است بلا ماهية ، و واجب نيز وجود است بلا ماهية پس نفس واجب است - چه اين مغالطه است از باب سوء تاليف كه شكل دوم است مؤلف از موجبتين - بلكه از اين راه آمده كه نفس وجود است و وجود ممتنع العدم چه مقابل قابل مقابل نيست ، و ممتنع العدم واجب است .
پس جواب داده است كه واجب الوجود محض وجوديست كه اتم و اكمل از آن نباشد ، و غيرمتناهى در شدت نوريت باشد . و وجوديست كه بذاته و لذاته موجود است بدون حيثيت تعليلى و تقييدى . و قضاياى منعقده در حق او و صفات او قضيه ضروريه ازليه است نه ضروريه ذاتيه چه جاى ضروريات ديگر . وجود عقل چه جاى نفس حيثيت تعليلى مىخواهد ، پس وجوبش بالغير است ، و معروض وجوب غيرى ممكن است ، ولى امكان در وجود غير امكان در ماهيت است كه تعلق و فقر است ، يا نقص وجود است كه شيخ فرمود ، و امكان در ماهيت سلب الضرورتين است كه احق تفسيرات و مقرر است در ميزان معقولات ، و تساوى الطرفين است بنابر بطلان اولويت ، يا جواز الطرفين بنابر جوازش در نزد متكلم ، و اينها در وجود راه ندارد زيرا كه وجود براى وجود ضرور است چه ثبوت شىء از براى خودش اعنى انفكاك نداشتن خود از خود ضرور است ، و سلب شىء از نفسش محال است . و نيز نسبت شىء به سوى نفسش مساوى نيست با نسبت عدمش به آن . و همچنين نيست در وجود جواز پس امكان در وجود تقوم و فقر
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 155
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٥٥