نفسيت معتبر است ، يعنى اضافه در تعريف نفسيت است ، و نفسيت اضافه ذاتست و يكى از طوارى ذاتست ، نه آن كه اين اضافه در ذات معتبر باشد ، چنان كه دانستهاى كه كينونت عقليه كليه داشتهايم ، و كينونت عقليه كليه خواهيم داشت بعد از غناى از بدن . پس اين اضافه تدبير جسم كه نباشد در ذات نفس ، چه گونه اضافات به جهت مطلقه ، يا جهت سفلى يا عليا ، و به وضع مطلق ، يا وضع استقامت و انحناء كه از عوارض بدن است مىگيرد گوهر ذات را ؟ و بر اين قياس كن عوارض ديگر را .
« و الجوهرية إن كان لها معنى آخر لست أحصّلها ، و أحصّل ذاتى و أنا غير غائب عنها » يعنى آن معنى ديگر در ذاتم نيست ، چه غير غائب از من غير غائب از من است ، و ليس لها فصل . « فانى أعرفها بنفس عدم غيبتى عنها » يعنى علم حضورى دارم به آن وجود ذاتم ، و اين حضور مرجعش عدم غيبت ذاتم از ذاتم باشد نه حضور شىء براى شىء كه اثنينيّت بخواهد . « و لو كان لها فصل لا خصوصية وراء الوجود لأدركتها حتى ادركتها » چه ادراك مقوّم متقدم است بر ادراك متقوم . « إذ لا أقرب منّى إلىّ ، و لست أرى في ذاتي عند التفصيل الّا وجودا و ادراكا فحيث امتاز عن غيره بعوارض » يعنى نه به ما به الامتياز ذاتى چون فصل ، تا ما به الاشتراك ذاتى بخواهد و تركيب بيايد و ماهيت داشته باشد . « و ادراك على ما سبق » يعنى عدم غيبت مجرد از خود .
« فلم يبق إلا الوجود . ثم الادراك أخذ له مفهوم محصل غير ما قيل فهو ادراك شىء و هى لا تتقوم بادراك نفسها إذ هو بعد نفسها و لا بادراك غيرها إذ لا يلزمها و استعداد الإدراك عرضى » .
يعنى ادراك اگر عدم غيبت مذكور باشد تعبيرى است از همان وجود مجرد از ماهيت ، و علم حضورى است و مطلوبست ، و اگر حصولى باشد و صورتى باشد محصّل مثل علمهايى كه حكماء و متكلمين به احوال نفس دارند كه بر حضورى زايد است نمىتواند عين نفس يا جزء نفس باشد ، چه تشقيق مىكنيم به منفصله صاحب اجزاء ثلاثه و گوييم : حصولى ادراك الشىء است پس ذات نفس يا
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 154
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٥٤