و بدان كه مثل مفهوم « جوهر مفارق في الذات دون الفعل » ، و « كمال اول لجسم طبيعى آلي من حيث يعقل الكلى » و نظير اينها ، مفاهيم عرضيه نفس هستند ، و مفهوم اعمّ است از ماهيّت ، چون مفهوم وجود و وحدت و نور و علم و حيات و مشيت و غير اينها نسبت به حقيقت وجود . و مثال ظهور انوار نفس ناطقه در بدن ، فحمى است كه به تدريج تحمّر و تجمّر و تشعّل و تنوّر در آن پديد آيد ، و بعد از آن نجم و قمر و آفتاب عالمتاب بيكران شود .
و چون عقل كل در اين طريق انيقه ماهيت ندارد ، و غايت وجود نفس نطقيه قدسيه است ، و همچنين در طريقه فرفوريوس و صدر المتألهين - س - كه به اتحاد نفس به عقل فعال قائلاند ، و وصول به غايات به تحوّل است ، هر آينه تجرد عقل كل از ماهيت ، نفس را مىگيرد . و هرگاه استشعار داشته باشى به سريان نور وجود كه مقابل را گرفته چه جاى قابل كه به حمل شايع همه وجودند ، و به عدم تخلل ظلمت چه عدم است ، و به عدم انفصال نفس ناطقه از وجود غايات ، و با تمكين باشى در معرفت ، و اعمال مكذّب دانش و بينش نباشد ، هر آينه مطلب روشن شود فاستقم كما امرت .
و شيخ اشراقى - س - در آخر كتاب تلويحات فرموده : « انّي تجرّدت بذاتي و نظرت فيها فوجدتها إنية و وجودا ضمّ إليها أنها لا في موضوع الذي هو كرسم للجوهرية ، و اضافات الى الجرم التي هى رسم للنفسية ، أما الإضافات فصادفتها خارجة عنها ، و أما أنها لا في موضوع فأمر سلبى » .
يعنى مجرد ذاتم را خواستم برسم يافتم او را محض وجودى با سلب موضوع ، و اضافاتى چون اضافه تدبير بدن ، زيرا كه جوهر نزد مشائين ماهيتى است كه موجودى است نه در موضوع ، پس آن ماهيت در ذاتم نيست چه هر ماهيت و هر مفهوم كه اعتبار مىكنم مستحقّ صدق هواست ، و ذاتم آنست كه مصداق أنا است ، و سلب موضوع عدم است ، پس ذاتم موجود حقيقى است چه ماهيت و سلب چون از اين تعريف ساقط شد باقى ماند وجود . و اما اضافات در ذاتم نيست چه اصل اضافه تدبير بدن در گوهر ذاتم نيست چنان كه شيخ فرمود در رسم
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 153
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٥٣