انا جعلنا فى اعناقهم و جعلنا من بين ايديهم اشارة الى عدم هدايتهم لايات الله فى الانفس و الافاق .
و بازهم از هرچيز نزديكتر و وابستهتر به رب مطلق كه حقيقت حقتعالى است خود مانيم و هو معكم اينما كنتم ، و انا بدك اللازم يا موسى ، و سير در آفاق از انفس آغاز مىگردد ، پس چگونه معرفت نفس را محال بدانيم و حال اينكه اين معرفت باب الابواب است ، و اگر بسته گردد تمام درهاى معارف به روى انسان بسته مىگردد .
از اين قائل به محال مىپرسيم كه پس چگونه به معرفت رب خود راه پيدا كردهاى ؟ تو كه از خود بىخبرى از ديگرى چه خبر دارى و از كجا با خبرى كدام معرفت تو را به اين پندار به محال كشانده است ؟ اين اعجوبه كون معجونى شگفت است كه همه اسباب كار در وى جمع است .
با سرشتت چهها كه همراه است * خنك آن را كه از خود آگاه است
گوهرى در ميان اين سنگ است * يوسفى در ميان اين چاه است
پس اين كوه قرص خورشيد است * زير اين ابر زهره و ماه است
هيچ معرفتى چون معرفت نفس به كار انسان نمىآيد و