ظلمت عدم است ، و چنانكه شعاع بسيط است و آميختگى بظلمت ندارد و ظلمت فانى است در سطوح شعاع ، همچنين ظل بسيط است ، پس نور حسّى كه بسيط است نور حقيقى كه وجود است أبسط است ، ليكن نور مراتب دارد چنانكه از شيخ اشراق نقل كرديم كه « النور كلّه حقيقة واحدة بسيطة لا اختلاف بين مراتبه إلّا بالكمال و النقص و الغنى و الفقر ؛ و أما ماهيّت پس گذشت كه آن محدودى است بحدّ جامع و مانع و اين منع ياد از ضيق وجود مىدهد ، و نفس قدسيه انسيه وجودش حدّ وقوف ندارد چنانكه جبرئيل به حضرت ختمى عرض كرد در معراج كه : « لو دنوت أنملة لاحترقت » . و او صاحب مقام لى مع اللّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرّب است . و نفس مقدّسه ختمى چون ماهيّت ندارد صاحب مقام أو أدنى و وجود منبسط است ، و از القاب آن حضرت رحمة للعالمين است كه مساوق است با رحمت واسعه كه از اسماء وجود منبسط است ، و نيز از اسماء وجود منبسط در نزد عرفاء حقيقت محمّديه است - تا اين كه فرمود :
و اگر بگويى : چگونه نفس ناطقه ماهيّت ندارد و حال آنكه وجودى است محدود نسبت به عقل كلّ چنانكه عقل كلّ هم محدود است نسبت به حق كه غير متناهي در شدّت نوريّت است و نيست ماهيت مگر حدّ وجود ؟
گوييم كه اين مغالطه است از باب اشتراك لفظ حدّ ميانه طرف شيء و نفاد و انقطاع شيء چون نقطه براى خط ، و خط براى سطح ، و سطح براى جسم تعليمى ، و آن براى زمان و ميانه حدّ منطقى ، پس به اين معنى ماهيّت است كه حدّ منطقى قول شارح ماهيّت است و ماهيت مفصله است و محدود ماهيت مجمله نه حدّ بمعنى اوّل كه عدم است ، و شيئيت ماهيتى نه وجود است و نه عدم ، پس عقل و نفس حدّ به اين معنى را دارند ، و لازم ندارد اين معنى حدّ منطقى را .
يا مغالطه از باب ايهام العكس است كه هرحدّ منطقى لازم دارد حدّ بمعنى نفاد و
گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 241
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٤١