معنى كه نه فقط مجرّد از مادّه است بلكه علاوه بر اين مجرّد از ماهيّت نيز هست ؛ و نه اين كه فقط مجرد از ماهيّت نيز هست بلكه براى او فوق اين تجرّد از ماهيّت هم هست كه حدّ وقوف ندارد چنان كه روشن مىگردد :
بيانش اين كه به بحث حكمى ما سوى اللّه تعالى به عالم امر و عالم خلق تقسيم مىشود ؛ عالم خلق منغمر در ماده و عالم أمر مجرّد از آن است ، و به ادلّه سابق دانستهاى كه نفس ناطقه انسانى از عالم أمر است يعنى مجرّد از مادّه است .
حالا گوييم كه نفس ناطقه انسانى ، علاوه بر اين كه مجرّد از مادّه است مجرّد از ماهيّت نيز است كه از اين تعبير به فوق التجرّد مىشود زيرا عالم خلق از اجرام و عناصر و مواليد ماهيتى دارند كه حدّ جامع و مانع آنها است ؛ جامع اشارات بدارايى و مانع حكايت از ضيق وجودى آن شيء مىكند ؛ و تشكيك در ماهيّت راه ندارد كه در ذاتى و ذاتيّات شيء تفاوت پيش آيد ؛ مثلا آب يك جا آب و يك جا آبتر ، و گل گاو زبان يك جا گل گاو زبان و يك جا گل گاو زبانتر ، و اسب يك جا اسب و يك جا اسبتر بود ، بلكه همه از حيث ماهيتشان در يك حدّ ثابتاند ؛ ولى نفس ناطقه انسانى وجود بسيط است كه « النفس و ما فوقها انيّات صرفة و وجودات محضة » ، و اختلاف مراتب نفس و ما فوق آن بكمال و نقص و شدّت و ضعف است .
و چون نفس ظلّ حق است يعنى وحدت حقّه ظلّيه دارد چنانكه حق تعالى وحدت حقّه حقيقيّه ، و شرف هرموجود به غلبه وحدت است ، و هرچه أبعد از كثرت باشد اشرف و اكمل است ؛ و به بيان فيثاغورث حكيم :
« إنّ شرف كلّ موجود بغلبة الوحدة ، و كلّ ما هو أبعد من الكثرة فهو أشرف و أكمل » ، از اينرو نفس مشوب به ظلمت ماهيّت نيست و مجرّد از ماهيّت است .
و نيز او را مقام فوق اين تجرّد است زيرا كه نفس در ميان موجودات مطلقا حدّ وقوف ندارد ، و در مباحث سالفه دانستى كه نفس بادراك معارف و توجّه بملكوت و به نعمت قرب و حضور و مراقبت ترقى وجودى پيدا مىكند و انتقالى به مرتبه وجود مدرك تحصيل مىنمايد ، و او را در هويت مقام معلوم و در وجود معيّن
گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 239
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٣٩