فرقان را ازبر كند و بگنجد و الم نرسد ، و اگر هزار بيت شعر ازبر دارد ، هزار ديگر از بر كند بگنجد ، و اگر پنج پيشه دارد پنج ديگر بياموزد و بتواند آموختن اندر گنجد ؛ و اگر افزون بود الم نرسدش ؛ و اگر شهرى ديده است و اندر نفس صورت كرده چنان كه پيش كسى بگويد سوى آن كس نيز صورت گردد ، و ده شهر نيز همچنان صورت توان كردن و حكايت هريك بتوان كردن ، و آنچه آموخته است كسى ديگر را بتواند آموختن ، و اين فعل جوهر است كه عرض را فعل نيست .
پس درست شد كه آنچه در آن سخن گوييم دو چيز است : روح از عالم روحانى ، و نفس بسيط از عالم نفسانى بسيط . آن عالم بسيط از هيچ چيز پر نشود ، هر چند خواهى اندر گنجد ، و اگر بأفزونى كوشى الم نرسد . و اينچنين نه طبعى بود ، چه اگر طبعى بودى برسيدى ، و نيز نگنجيدى ، و اگر بكوشانيدى الم رسيدى ؛ و جوهر است اگر عرض بودى فعلش نبودى ، اينجاى ديگر صورت نتوانستن كردن ، و دانستيم كه اين فعل جوهر روحانى است » ، انتهى .
اين متمسّك بذيل ولايت محمّد و آل محمد - صلوات اللّه عليهم در قصيده « ينبوع الحياة » بدين سعهء نفس ناطقه انسانى نظر دارد كه گفت :
قد اضطرب العقل من إنباء سرّه * و قد نطق القلب بعجز و ذلّة
و ما القلب إلّا بالتجلّى تقلّب * هل العقل إلّا في اعتقال بعلقة
و في القلب طورا بعد طور بوارق * تلوح ضياء فوق يوح المضيئة
و يتّسع بالعلم من صنع ربّه * فليس وعاء مثل بيت و صرّة
و قد وسع الحقّ فما ضاق عن سواه * فلا يغفل عن حضرة عند حضرة
و أوعية تلك القلوب فخيرها * لقلب هو أوعى القلوب المنيرة
در درس سى و سوم « دروس معرف نفس » ، و نيز در شرح عين بيست و چهارم « سرح العيون في شرح العيون » كه در شرح عيون مسائل نفس ناطقه است در فوق تجرّد بودن آن بحث كردهايم ؛ و اللّه سبحانه فتّاح القلوب و منّاح الغيوب .