نيز نسبت شيىء به سوى نفسش مساوى نيست با نسبت عدمش به آن . و همچنين نيست در وجود جواز پس امكان در وجود تقوم و فقر آنست به وجوب ، و اين فقر ذاتى آنست نه عارضى چه حقيقت لغويه و عرفيه مراد نيست بلكه عرفيه خاصه أعنى مقتضاى برهان و عيان و حقيقت نزد اهل الحقيقه است كه خواهند آن را وجود گويند ، و خواهند فقر و تقوم و ربط و تعلق گويند ، و معانى مصدريه را اراده نمىكنند » « 1 » .
اين بود بيان رساى حكيم سبزوارى در فوق تجرد بودن نفس ناطقه و مجرد بودنش از ماهيت نيز ، كه في الواقع تقرير مذهب شيخ اشراق است . و ما بدانچه در پيش اشاره نمودهايم اكتفاء مىكنيم .
پس نتيجه بحث اين شد كه نفس گوهرى بسيط ، و وجود بحت و ظلّ وجود صمدى حق تعالى است كه موجودى مجرد از ماهيت است ، چه ماهيت حكايت از حد و قصور شيىء و ضعف و نقص آن دارد ، و حال اين كه نفس را حدّ يقف نيست ، لذا حدّ منطقى براى او نيست هرچند او را نسبت به ما فوقش حدّ به معنى نفاد است . بنابراين ، تركيب از جنس و فصل و مشابه آن بر او صادق نيست زيرا مركب از جنس و فصل همان ماهيت است ، تا چه رسد تركيب از ماده و صورت كه جسم را است . و چون مجرد از ماهيت است فوق مقوله است زيرا موجود مجرد از ماهيت ، وجود است ، و وجود نه جوهر است و نه عرض يعنى فوق مقوله است . و مجرد از ماهيت بودنش منافات با ممكن بودنش ندارد . » .
پايان كلمه ياد شده .
تكلمه : در بيان كلمه تامّه حضرت وصي عليه السّلام : « كلّ وعاء يضيق . . . » تقريرى در بعضى از مصنفات ديگرم دارم كه محض مزيد استبصار در اينجا نقل مىكنم :
هر وعاء جسمانى ظرفيت آن را حدّ معيّنى است كه بيشتر از آن حدّ را نمىپذيرد ،
هامش
( 1 ) . اسرار الحكم ، ص 255 بتصحيح و تعليقات استاد علامه شعرانى .