معلول جز به چيزى كه از ناحيه علّت به آن عطا مىشود نميتواند دست يابد ، و علّت هم نمىتواند اثرى بدهد مگر آنكه واجد آن باشد ، بنابراين ناچار بايد گفت : آن قسمت زيادى و اضافهاى كه در معلول ( سنتز ) موجود است اضافهاى است كه علّت ( تز و آنتى تز ) اقتضاى آن را نداشته و بدون علّت و بطور اتفاقى پديد آمده است ، و قبول اين مطلب مساوق با انكار قانون علّيت است .
و اگر بخواهد جهت نفى را اختيار نمايد بناچار بايد براى جزو اضافه و علاوه در معلول ، علّتى معرّفى نمايد با اين كه ماركسيسم ، علّت و عامل را منحصر در عامل درونى نموده است ، و عامل درونى هم كوچكتر از معلول است . عامل درونى منحصر در تز و آنتىتز است و تز و آنتىتز نمىتوانند مساوى با سنتز باشند .
براى نمونه و مثال ، يك سنتز گياهى را در نظر مىگيريم : بوته گندم با ريشه و ساق و برگ و محصول ، « سنتز » است ، براى يك دانه گندم كه مجموعه « تز و آنتى تز » است ، در مجموعه « سنتز » ما يك دانه گندم ( معادل همان تز و آنتىتز » وجود دارد به اضافه ريشه ، ساقه ، برگ و چندين دانه گندم . اگر قانون تساوى معلول با علّت را در نظر بگيريم و قبول كنيم كه معلول نمىتواند بزرگتر از علّت خود باشد بناچار بايد علّتى براى اين اضافه و زيادتىها معرّفى شود .
بنا به تئورى حركت در فلسفه ماركسيسم ، علّت همان دانه گندم با « آنتىتز » داخلى است و در درون چيز ديگر كه بتواند مبدأ براى اين اضافه باشد نميباشد ، و عوامل خارجى هم كه در اين تئورى مطرود است پس چه چيزى مىتواند علّت براى اين زيادتىها باشد ؟ آيا قبول اين تئورى قبول « معلول بدون علّت » نمىباشد ؟
روى اين اصل ماركسيسم با تئورى تضاد و تكيه بر عامل منحصر به فرد داخلى بر سر دو راهى خطرناكى قرار مىگيرد يا قبول و پذيرش پديده ( معلول ) بدون علّت ، و يا دست برداشتن از تضاد و انحصار عامل در عامل درونى و اعتراف نمودن به دخالت عامل خارجى .
و پيش از اين هم ديديم كه توسّل به مسأله « شرط » دردى را دوا ننمود زيرا كه
گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 201
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٠١