بخاطرم روى آورده است ، و آن را دليل سوم همين فصل قرار دادهايم .
دليل شصت و چهارم : يكى از أدلّه تجرّد نفس ناطقه اين است كه اگر نفس وليد مادّه و صورت طبيعى باشد كه آن دو علّت وجودى و ايجادى او باشند نبايد معلول كه نفس است بزرگتر و قوىتر از علّت خود شود و بر آن مسلّط گردد ، و حال آنكه نفس قويتر از هردو مىشود .
اين دليل را محمد فريد وجدى در كتاب « على أطلال المذهب المادّى » آورده است و آن را مرحوم عبد الرحيم ربّانى شيرازى در كتاب « حركت در طبيعت از ديدگاه دو مكتب » « 1 » ، نيز بدينصورت پرورانده است :
« آيا معلول از علّت خود بزرگتر و قويتر مىشود ؟ » .
با توجّه به تفسيرى كه از حركت طبق نظريه ماركسيسم نموديم معلوم شد كه حركت ( و وجود سنتز ) معلول عامل درونى « تز و آنتى » است ، و عامل خارجى در آن دخالتى ندارد ، وقتى ما به « سنتز » كه محصول حركت است نظر مىافكنيم مىيابيم كه « سنتز » قوىتر از مجموع « تز و آنتى تز » است ، و بايد همچنين نيز باشد زيرا كه وجود متكامل همان وجود غير متكامل است به علاوه زيادتى .
با توجّه به اين واقعيت سؤال بالا مطرح مىشود و اين سؤالى است كه ماركسيسم را در تنگناى غير قابلگذرى قرار مىدهد و از پاسخ دادن به آن عاجز مىماند و موضعگيرى مثبت و يا منفى ، آن را در مخمصه عجيبى دچار مىنمايد .
ماركسيسم اگر جهت اثبات را بگيرد مواجه با اشكال بزرگى كه قابل دفاع نيست و آن زيادتى در معلول است كه بدون علّت مىماند با اين كه ما ميدانيم به اقتضاى قانون علّيت ، هرمعلولى وجودش تابع و مرهون وجود علّت خود است ، و حدود وجودى يك معلول و عينيتهايش در رابطه با وجود علّت و حدود آن تعيّن پيدا مىكند .
هامش
( 1 ) . ط 1 ، ص 162 .